
زندگی نامه:
پاسدار شهید اسماعیل تولایی نژاد فرزند مرحوم حاج اصغر و مرحومه نگار آزادی در سال ١٣۴٠در خانواده ای مذهبی و متدین در روستای کوشک قاضی دیده به جهان هستی گشود که نام او را اسماعیل گذاشتند، شاید خداوند از همان ابتدا مقدرات او را با شهادت و قربانی شدن در راه دین رقم زده بود که نام شریف اسماعیل را به قلب والدین ارجمند او القا کرد. با تولد او موجی از نشاط و شکر گزاری در خانواده و اقوام و آشنایان ایجاد کرد. او فرزند دوم خانواده و اولین فرزند پسر بود و خداوند یک برادر و چهار خواهر به والدین گرانقدرش اعطا فرمود. پدرش فردی بسیار متدین، فعال و درستکار بود و به شغل کارگری اشتغال داشت و شهید از دوران کودکی لذت کار و تلاش و کسب نان حلال را در همکاری با پدرش تجربه کرد. دوران ابتدایی را در مدرسه مهذب زادگاهش با موفقیت پشت سر گذاشت و دوران راهنمایی را در شهرستان فسا و دبیرستان را در مدرسه ذوالقدر(شهید بهشتی) ادامه داد. دوران تحصیل او در دبیرستان با حرکات توفنده و انقلابی امت شهید پرور مصادف بود و شهید تولایی نژاد در بسیاری از فعالیت های ضد رژیم شرکت کرد. جنگ تحمیلی در وجود نورانی شهید اسماعیل، شور و شوق آتشین افروخت. در سال ۱۳۶٠ به عنوان سرباز راهی عرصه های خون و شهادت در جبهه کردستان گردید، پس از پایان خدمت مقدس سربازی در سال ۱۳۶۲ به عنوان رزمنده بسیجی به منطقه جنوب اعزام شد و در عملیات خیبر شرکت کرد و زخم فراق را با زخم گلوله های آتشین دشمن در آمیخت و استواری و از خود گذشتگی را با تحمل جراحت تیر و ترکش دشمن به تصویر کشید. همان طور که در وصیت نامه اش مشهود است، حجب و حیا، تواضع و فروتنی و اخلاص در سیمای او جلوه گر و ارادت به خاندان عصمت و طهارت در رگ و جانش آمیخته بود و به سرور شهیدان حسین بن علی(ع) و علمدار کربلای او ارادت خاص داشت و تقدیر آسمانی او چنین بود که در سال ۱۳۶۳ در عملیات بدر با لباس مقدس سبز پاسداری به دیدار معبود بشتابد. پیکر مطهر این پاسدار شهید پس از شهادت به پشت جبهه انتقال یافت و بر دست های قدر شناس امت شهید پرور تشییع و در جوار سایر همرزمانش در روستای کوشک قاضی به خاک سپرده شد. روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
وصیت نامه شهید :
بسم الله الرحمن الرحیم
ان الله یُحب الذین یُقاتلون فی سبیله صَفاً کانهم بُنیان مرصوص
السلام علیک یا ثارالله وابن ثاره، السلام علیک یا ابا عبدالله
به نام آن کس که خالق همه چیز است، به نام آن کس که وجودش همه عالم را پوشانده است و بر تمام جهان احاطه دارد. ای قدرت واسعه الهی، ای ذات مقدس، ای هستی بخش، ای همیشگی، ای خداوند بخشایشگر، ای مهربان ترین مهربانان، ای پروردگار، ای توبه پذیر، ای بی نیاز از همه چیز، ای رب العالمین، ای مقام هستی بخش چگونه با این زبان قاصر سخن ادا نمایم، ای خدای من چطور می توانم و با چه عملی می توانم سخن بگویم که مورد حمایت حق تعالی نبوده است.ای مولای من تو هستی که از همه چیز خبر داری، چه بگویم که قبل از گفتن اطلاع داری، با چه رویی به ملاقاتت بیایم، تو هستی که از همه قلبها اطلاع داری، چگونه در وصف تو بگویم، چگونه با این قلب سیاهم حرف بزنم، اگر کمکم نکرده بودی چگونه می توانستم مقاوم باشم. هر موقع که لب پرتگاه قرار می گرفتم نجاتم می دادی، چقدر محبت داری، ای مولایم، ای معبودم، حالتی به من عنایت فرما تا بتوانم با این شیطان درونی (نفس اماره) مقابله نمایم، ای خدا شیطان برایم خطرناک شده است، یاریم بنما تا دیگر پایم در میدان های عشق و نبرد نلرزد. ای خدا چقدر هجرت خوب است برای نور، این بار طوری کمکم نما تا بتوانم از این آزمایش الهی بیرون بیایم، ای خدای من این قلبم را خاشع و خاضع بنما که بتوانم با آغوشی باز همچون پرنده ای در قفس به سویت پرواز کنم، چقدر آن لحظه دیدار خوب است، ای خدا پس انتظار این دارم که در یک جایی قرار بگیرم که سختی زیاد و درد زیاد باشد، ای درد بیا و مرا در برگیر تا بتوانم عاشورای حسینی را بهتر درک کنم، ای خدای من چقدر آزادگی خوب است، از آن جایی که معبودم را شناختم به طرفت حرکت نمودم. ای خدای من در این دوران و در این زمان حساس باید لبیک بگویم و برای خدمت و احیای اسلام قدم بردارم و حرکت نمایم. ای معبودم من آن فرداهای آزادگی را باور می کنم و همیشه در طلوع فجر پیروزی امید وار هستم، اینک ای خدای من سپاهیان ابرهه بار دیگر آمده اند تا کعبه دیگر را ویران نمایند و اما ای خدا به اندازه خودم با تمام آرمان و عشقم به تو در برابر آنها مقاومت می کنم. ای خدا چقدر گناه کردم اما باز هم مرا خواندی به طرف خودت، ای مولایم امروز قالب شکنی است نه روز قالب پذیری، ای خدا طوری یاریم نما که مسئولیتم، جهتم، هدفم، سخنم، سکوتم، مبارزه ام بخاطر لا اله الالله انجام بدهم و بتوانم این نهضت حسینی را بهتر یاری نمایم، ای خدا هر طور که مصلحت تو باشد این آخرین لحظات عمرم می دانی عشق پرواز به سوی تو دارم و علاقه دارم که از دیار خون برنگردم و با سینه سرخ به آن دنیای جاودانی پر گیرم، ای خدای من به جبهه آمده ام تا چگونه رزمیدن و چگونه مردن را بیاموزم و به کربلای ایران رفتم تا بیاموزم عشق به معبودم را و چگونه شهید شدن را و اما این شهید شدن برای رسیدن به لقاالله هست. ای که وجود تو بر تمام موجودات عالم غالب است، ای خدای عظیم این راه را آگاهانه انتخاب نمودم مگر این بدن من چه ارزشی دارد که فدا نکنم که قطعه قطعه در راه اسلام شود، چرا من این دنیا را رها نکنم و دنیا مرا رها کند، ای خدا اگر تمام جوارح و اعضای بدنم در زیر آن مسلسل ها، تانک ها و توپ ها قطعه قطعه شود و خرد کنند و ذره ذره نمایند تا اصلا چیزی از آن باقی نماند،به طرف و به سویت و به عشق رویت به لقاالله حرکت می نمایم و اگر هزاران جان داشتم در راه اسلام عزیز و مظلوم فدا می نمودم و اگر هزاران بار زنده می شدم به طرف شهادت و عشق به سویت حرکت می کردم. ای خدا من چطور واقعه کربلا را با آن سختی ها باور نکنم، ای خدا من در این میدان مبارزه خجالت می کشم و اگر شهید و لیاقت آن را پیدا کردم سر و دست و بدن داشته باشم. مگر حسین بن علی (ع) و ابوالفضل العباس(ع) این طور نبودند. ای خدا مرا جزو سربازان گمنام بمیران که این مرگ سرخ خیلی خوب است. و اما سخنی دارم با امت و ملت قهرمان و شهید پرور ایران، این پویندگان خط سرخ شهادت، از شما می خواهم که همیشه با امام باشید و از اسلام کناره گیری نکنید و وحدت و یکپارچگی خود را حفظ کنید و در خط روحانیت عزیز حرکت کنید و همیشه به فکر خدمت در جهت رضای حق تعالی باشید. ای خدا، ای کسی که از همه قلبها آگاهی داری قلب این بنده ضعیف را خاضع تر بفرما که بتوانم در تمام شرائط زندگیم و در تمام کارهایم خدمت شایسته تری به اسلام بنمایم و بتوانم مسئولیتم را در جهت تو بهتر انجام بدهم. و اما ای پدر و مادر خوبم، می دانم آن بیداری ها و آن رنج ها و آن زحمت های زیادی که برایم انجام دادید اگر چه نتوانستم جبران نمایم مرا حلال نمایید. مادر خوبم همیشه قلبم و فکرم همراه قلب تو بوده، قلبی که مرا به اسلام دعوت می نمود و به من همراه پدر خوبم اسلام راستین را فهمانید. خیلی مقاوم باش، خیلی در مقابل ناملایمات صبر داشته باش، خیلی در پیشگاه خداوند شکر گزار باش که توانستی همچون فرزندی تربیت نمایید که قدمش برای اسلام مظلوم بردارد. ای پدر و مادر خوبم اگر به شهادت رسیدم خدای نخواسته نکند که بر سر این انقلاب منت بگذارید و توقعات بکنید و بگویید ما فلان هستیم چون نهضت خونبار اسلامی مان احتیاج به خون دارد. ای پدر و مادر خوب و مهربانم مرا ببخشید که نتوانستم جبران خدمات شما بنمایم. اما ای برادر خوبم اگر اسلحه از دستم افتاد بر تو وظیفه شرعی است که آن را برداری و مبارزه کنی برای خدمت به اسلام، و همیشه به یاد خدا باش که خدا نسبت به بندگانش محبت دارد. ای خواهر خوبم طوری فرزندانت در دانشگاه ابا عبدالله الحسین (ع) تربیت کن که بتوانند برای اسلام خدمت کنند، و حجاب تو ای خواهر کوبنده تر از خون من است، طوری رفتار کن همچون زینب عمل بنما، خواهران خوبم اگر یه موقعی ناراحتی از من دیده اید مرا حلال نمائید. و ای خدای من، ای مولایم این آرزو دارم که چراغ خانه ما هم مثل شقایق سرخ شود. ضمنا آن مقدار پولی که دارم خمسش را بدهید و اگر توانستید چند روز برایم روزه گرفته و نماز بخوانند. هرکدام از رزمندگان اسلام توانستند یک روز نماز برایم بخوانند که اجر آنها با خداست. در ضمن صد تومان به شاهرضا بوستانی پسر مرحوم مشهدی هادی بدهید. در آخر شعار همیشگی «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی(عج) خمینی را نگه دار. اسماعیل تولایی نژاد
خاطرات شهید:
خاطره ۱ (از زبان مادر شهید):
اسماعیل در دوران کودکی به بیماری سختی دچار شد، آن زمان در روستای کوشک قاضی و شهرستان فسا امکانات درمانی محدودی وجود داشت. من و پدرش متوسل به ائمه اطهار شدیم و سلامتی او را از آنها طلب کردیم، پس از مدتی به طور معجزه آسایی سلامتی خود را به دست آورد و خداوند این لطف را در حق او ارزانی داشت تا سرانجام در صف تربیت یافتگان مکتب حسین(ع) قرار گیرد و تا ابد جاودانه بماند.
خاطره ۲ (از زبان برادر شهید):
من چند سال از اسماعیل کوچکتر بودم، از دوره دبیرستان پس از امتحانات خرداد ماه در فصل درو گندم همراه او به محل زمین های کشاورزی می رفتیم جهت جمع آوری کاه های باقی مانده برای پخت نان خانه و مقداری هم برای فروش به همسایه ها برای خرج تحصیلات ، برنامه کاری ما این طور بود که من کاه های باقی مانده از درو گندم را جمع آوری می کردم و اسماعیل با کوله بر پشت کمر به طرف روستا حرکت می کرد. وزن کوله ها ۶٠ الی ۷٠ کیلو بود و فاصله زمین کشاورزی تا روستا حدود سه کیلومتر، در طول روز در آن گرمای طاقت فرسا پنج بار این عمل انجام می داد، شهید اسماعیل بدن بسیار قوی و تحمل مثال زدنی داشت.
مدتی هم به کارگری بنایی مشغول بود، در آن ایام مصادف شده بود با ماه مبارک رمضان در فصل تابستان ۱۳۶٠،اسماعیل با تعدادی از دوستانش به صورت نیمه وقت تا ظهر با دهان روزه کار می کردند و شیفت بعد از ظهر به استراحت می پرداختند. زمان دیگری هم مشغول کار در کوره آجرپزی در روستا بود.
خاطره۳(به روایت برادر شهید): دوران ورزشی
شهید اسماعیل یکی از اعضای تیم فوتبال ابوذر روستای کوشک قاضی بود که در پست دفاع بازی می کرد و چندین سال در این تیم در جام های زیادی مشغول بازی کردن در لیگ دسته اول شهرستان فسا بود. با اخلاق حسنه و شوخ طبعی که داشت به فردی دوست داشتنی در بین اعضای تیم تبدیل شده بود.
خاطره۴ (به روایت برادر شهید):
دوران خدمت سربازی
شهید اسماعیل پس از اخذ دیپلم توسط نظام وظیفه شهرستان فسا جهت گذراندن دوران آموزش سربازی به پادگان ٠۵ کرمان اعزام شد و پس از پایان آموزش به عنوان نفر اول دوره آموزشی با کسب بیشترین امتیاز معرفی شد. طبق قوانین فردی که امتیازات بیشتری آورده بود می بایست خودش محل ادامه خدمت را انتخاب کند. شهید متوجه می شود که می خواهند به جای ایشان شخص دیگری انتخاب کنند لذا به دفتر فرماندهی می رود و پیشنهاد می کند بنده حاضرم در مناطق عملیاتی در سخت ترین جاها خدمت کنم، شهید اسماعیل به مدت ۲٠ ماه در گردان تکاور لشکر ۲۸ نیروی زمینی ارتش به فرماندهی مرحوم سرهنگ آذرفر در مناطق سخت و پر برف کردستان خدمت کرد و در انواع عملیات های شناسایی با رزم، برون مرزی و ایذایی که به آنها محول شده بود جانانه شرکت کرد.
خاطره ۵ (به روایت برادر شهید):
عملیات خیبر
شهید اسماعیل بعد از پایان خدمت سربازی در سال ۱۳۶۲ و کسب تجربیات فراوان در غرب کشور این بار به منطقه عملیاتی جنوب به عنوان نیروی بسیج به تیپ المهدی(عج) اعزام می شود. در یکی از گردان ها به عنوان بیسیم چی فرمانده گردان در عملیات خیبر، منطقه جزیره مجنون شرکت می کند، در این عملیات به شدت مجروح و برای دوران درمان و استراحت به خانه بر می گردد.
خاطره۶ (به روایت برادر شهید):
عملیات بدر و شهادت
شهید اسماعیل چند ماهی در خانه به علت مجروحیت به استراحت پرداخت و در سال ۱۳۶۳ به عضویت رسمی سپاه در آمد و لباس مقدس سبز پاسداری را پوشید سپس به منطقه جنوب اعزام شد و به واسطه جوش و خروش و استعدادی که در وی بود در قسمت اطلاعات و عملیات تیپ مقدس ۳۳ المهدی مشغول فعالیت گردید. در عملیات بدر، منطقه شرق بصره واسطه وصل شهید اسماعیل به ملکوت اعلی گشت و پس از نبردی خونین و جانانه به درجه رفیع شهادت نائل آمد. ( روحش شاد و راهش پر رهرو باد)
خاطره۷ (به روایت داوود عزیز منش همرزم شهید):
نحوه آشنایی من با شهید بزرگوار اسماعیل تولایی نژاد به مردادماه سال ۱۳۶۳ برمی گردد که در واحد اطلاعات و عملیات تیپ۳۳ المهدی خدمت می کردیم. حاج کاظم حقیقت مسئول اطلاعات و عملیات تیپ، شهید اسماعیل را به واسطه این که سابقه خدمت سربازی در گردان تکاور لشکر ۲۸ ارتش و همچنین تجربه شرکت در عملیات خیبر داشت و اینکه فردی بسیار ورزیده و باتجربه بود انتخاب کرد.
ماموریت در آبادان:
در تابستان سال ۱۳۶۳ قرار بود یک عملیات عبور از رودخانه اروند در منطقه خسروآباد آبادان انجام گیرد. یکی از یگانهای عمل کننده، تیپ المهدی بود که ماموریت داشت به استعداد دو گردان توسط هلیکوپتر به پشت اروند، هلی برن کنند و بقیه نیروها توسط قایق و شناور از اروند عبور و به خط عراق بزنند. تعدادی از نیروهای اطلاعات، همراه گردان فجر به فرماندهی شهید مرتضی جاویدی و گردان کمیل به فرماندهی شهید اکبر سرافراز که با بچه های تیپ ۵۵ هوابرد ادغام شده بودند جهت تمرین هلی برن به اصفهان رفتند و بقیه نیروهای اطلاعات در قالب دو گروه در منطقه عمومی آبادان (خسروآباد) مستقر شدیم. من با شهید اسماعیل و تعدادی دیگر از برادران در یک گروه بودیم. ماموریت ما این بود که روزانه به کنار اروند می رفتیم برای شناسایی دشمن توسط دیده بانی و پیدا کردن محل مناسب جهت شناورهای خودی و زدن اسکله و پهلو گرفتن قایق های خودی جهت شب عملیات. بعضی مواقع نیاز بود که مقداری شنا کنیم تا به نقطه خوبی برسیم. بعضی مواقع مجبور بودیم با داس علف بری شروع می کردیم به بریدن نی ها و چولانهای کنار اروند، خط پدافندی کنار اروند در اختیار هنگ ژاندارمری بود که با آنها هماهنگ می کردیم و وارد خط می شدیم. وقتی وارد خط می شدیم عراقی ها متوجه می شدند و تک تیراندازان شروع به تیراندازی می کردند ولی ما با احتیاط کار خودمان را می کردیم. کار کردن در طول روز میسر نبود فقط صبح زود قبل از طلوع آفتاب شروع به کار می کردیم و تا زمانی که گرما اجازه می داد ادامه می دادیم، بعدازظهرها هم به استخر شرکت نفت برای تمرین شنا می رفتیم چون آموزش شنا لازمه کار بود و بعضی جاها باید از نهرها عبور می کردیم و آمادگی جسمانی خیلی زیادی می خواست. گذشته از آن تحمل گرمای پنجاه درجه آبادان و داخل نیزارها و نخلستانها که چنین گرمایی در عمرمان ندیده بودیم. من همراه شهید اسماعیل و بقیه گروه حدود دو ماه به شناسایی خودمان ادامه دادیم که ماموریت تیپ به دلیل لو رفتن عملیات لغو گردید و بچه ها به مرخصی رفتند، پس از بازگشت از مرخصی به ماموریت غرب کشور رفتیم.
ماموریت در اشنویه:
در پاییز سال ۱۳۶۳ با شهید اسماعیل همراه با اطلاعات و عملیات تیپ المهدی به منطقه غرب کشور در اشنویه اعزام شدیم و در منطقه سلسله جبال کلاشین مستقر شدیم و شناسایی ها شروع شد، منطقه کاملا کوهستانی و فصل پاییز و شروع سرما و یخبندان بود.ما در این منطقه چهار گروه یا چهار محور داشتیم که مشغول شناسایی بودیم و منطقه را آماده می کردیم برای عملیات.گروه ما که شهید اسماعیل در آن فعالیت داشت گروه سید علی تفضلی و بنده بودم.نقطه شناسایی ما در عمق خاک عراق یک ارتفاع مشرف به شهر رواندوز بود. برای شناسایی محور، صبح حرکت می کردیم و با عبور از تپه های کوچک و برکه ها و چشمه ها حدود ساعت دوازده ظهر به نزدیکی ارتفاع می رسیدیم، شیب ارتفاع خیلی زیاد بود به هر سختی که بود خودمان را به بالا می رساندیم. در این میان بنده فکر می کردم خیلی زرنگ و بچه کوهستان هستم و خسته نمی شوم، ولی دیدم زرنگ تر از من هم هست که مانند شیر از کوه بالا می رود و خستگی برای او معنی ندارد و آن شهید اسماعیل بود که جلوتر از همه حرکت می کرد که بعضی اوقات به او تذکر داده می شد که صبر کند و با هم حرکت کنیم تا اتفاقی نیفتد چون داخل خاک عراق بود و عراقی ها پایگاههای مرزی داشتند. شهید اسماعیل بدنی ورزیده و قوی داشت چون ورزشکار بود به همین خاطر از همه اعضای گروه جسمی قویتر داشت که اولین فرد بود که بالای ارتفاع می رسید. بعد از شناسایی اطراف و رصد نیروهای عراقی از بالای تپه بطرف خاک ایران حرکت می کردیم که باز هم می دیدم اسماعیل غیر از دیگر بچه های گروه هست، او برای پایین آمدن از تپه هم قهرمان بود. ما علاوه بر تجهیزات نظامی مقداری خوراکی هم همراه خودمان داشتیم، در بین راه هم ناهار می خوردیم و هم نماز می خواندیم و خودمان را تا غروب همان روز به مقر خودی می رساندیم و به مسئول واحد آقای حاج کاظم حقیقت گزارش می دادیم. بعد از روزها شناسایی محورها آماده عملیات شد. بعد از اتمام شناسایی فرمانده گردان ها و مسئول عملیات شهید خلیل مطهرنیا، شهید اصغر سرافراز، شهید جاویدی، اصغر ماهوتی و... جهت توجیه توسط مسئول گروهها و مسئول واحد به محورها برده شدند.آخر پاییز منطقه آماده عملیات شده بود که اتفاق غیر منتظره ای رخ داد و آن هم شروع بارندگی برف و سفید پوش شدن کل منطقه شد و همه راهها و محورها مملو از برف شد به طوری که راه ارتباطی ما با عقبه و قرارگاه قطع شد و در محاصره برف قرار گرفتیم. صبح روز برفی نیروهای کرد بارزانی که در کنار ما بودند منطقه را ترک کردند و قرار گاه حمزه و نیروهای اطلاعات هم وقتی دیدند بارزانی ها دارند می روند و ما هیچ ارتباط بیسیمی نداشتیم، ما هم به طرف شهر اشنویه حرکت کردیم. از جمله بچه هایی که جلو حرکت می کرد و برفها را کنار می زد و بقیه دنبال او حرکت می کردند شهید اسماعیل بود چون از قدرت بدنی زیادی برخوردار بود.
خط پدافندی بین آبادان و خرمشهر و شرکت در عملیات بدر:
بعد از برگشتن از غرب(اشنویه) خط پدافندی بین آبادان و خرمشهر(از اول جزیره مینو در آبادان تا تقاطع رودخانه کارون در خرمشهر) را تحویل تیپ المهدی دادند. خط بصورت پایگاهی بود، نیروهای گردان در خط بودند و واحد اطلاعات تیپ هم در دو پایگاه نزدیک آبادان مستقر شدیم. شهید اسماعیل در پایگاهی بود که بعدا محور شماره ۲ تیپ در عملیات کربلای ۴ شد. ما کنار کارون می رفتیم و مشغول فعالیت اطلاعاتی بودیم. پس از مدتی به دستور فرمانده تیپ جهت طی دوره غواصی به شمال کشور رفتیم سپس خودمان را آماده کردیم که در عملیات بدر شرکت کنیم. ماموریت تیپ المهدی این بود از یگان لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب قم عبور از خط کنیم و از هور و جزیره مجنون گذشته و خط عراقی ها را در نزدیکی رودخانه دجله تصرف کند.شب عملیات شهید اسماعیل چون راهنمای گردان فتح تیپ المهدی بود باید جلو ستون حرکت می کرد تا گردان را هدایت کند. در شب عملیات توسط گلوله مستقیم و اصابت به سینه اش به لقا الله پیوست. عملیات آن شب همراه با پیروزی بود و انهدام و ضربه به ارتش عراق که با موفقیت صورت گرفت. پیکر مطهر شهید اسماعیل همراه با بقیه شهدا به عقب برگردانده شد. روحش شاد و یادش برای همیشه زنده باد و شفا خواه ما در روز قیامت باشد و دست ما را هم بگیرد انشالله.