
پرتوی از زندگی نامه
بسیجی شهید وحید حافظی پور در یکم مرداد ماه ۱۳۴۹ در شهرستان فسا به دنیا آمد و در دامان مادری مهربان و دلسوز و پدری زحمتکش پرورش یافت.دست های پر عطوفت خانواده، او را از همان اوان کودکی به آغوش مسجد سپرد تا با صدای گرم خود گلدسته ها را با آوای اذان بنوازد.
شهید حافظی در سن هفت سالگی به مدرسه رفت و دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت به پایان رسانید. در اواسط جنگ تحمیلی، سال دوم دبیرستان بود که برای آموزش های نظامی اعزام شد و سپس به جبهه رفت و درس و مدرسه را به بعد موکول کرد.
شهید وحید مدت ها در گردان فجر لشکر ۳۳ المهدی (عج) حضور داشت. آخرین عملیاتی که در آن شرکت کرد در کربلای چهار، منطقه شلمچه(ام الرصاص) همراه با شهید مجتبی عبداللهی بود. شهید حافظی پور در آن عملیات مفقود گردید و جسد مطهرش در سال ۱۳۷۴ پس از تفحص تشییع گردید و در گلزار شهدای شهرستان فسا به خاک سپرده شد.
یکی از همرزمانش نحوه شهادت وحید را این طور بیان می کند: در شب عملیات کربلای چهار شب سخت و درگیری شدیدی با عراقی ها داشتیم، کم کم هوا روشن شد، از بین غواص ها ی گروهان هفتاد نفری ده نفر باقی مانده بودند و از بین نیروهای تک ور هم حدود دوازده نفر سالم بودند که شهید وحید جزو آن ها بود.
در حین درگیری با عراقی ها، شهید وحید را دیدم که در یک کانال کم عمق پناه گرفته بود، او جوان رعنا، رشید و شجاعی بود، در چهره وحید نگاه کردم، آرامش عجیبی داشت، بهش گفتم اوضاع چطور است؟ گفت مشکلی نیست، آماده می شویم که پاتک عراقی ها را دفع کنیم. هوا که روشن شد عراقی ها با حجم آتش زیاد پاتک را شروع کردند، شهید وحید همراه با تعداد اندک نیروهای شهید مجتبی عبدالهی تا لحظه آخر مقاومت کردند و مظلومانه به شهادت رسیدند.
روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
خاطره از پدر شهید
زمانی که وحید به جبهه رفت با بیقراری مادرش روبرو شدم، تصمیم گرفتم که برای بازگرداندن وحید به اهواز بروم و او را از جبهه رفتن منصرف کنم. اولین روزی که از طریق دبیرستان ذوالقدر به جبهه رفتم در ۳۵ کیلومتری آبادان پس از یک هفته او را پیدا کردم، زمانی که او را دیدم، رو به من کرد و گفت: پدر جان شما به فسا برگردید، من همین جا می مانم و ادامه داد پدر جان، در خانه سه تا مرد هست ما باید حداقل دو نفرمان در جبهه باشیم. این حرف بچه شانزده ساله به قول معروف مرا از خواب غفلت بیدار کرد. با این حال هر دو نفرمان به فسا آمدیم. او با مادرش طوری صحبت کرد که مادرش شخصاً ساک آن شهید را بست و او را با شهید جاویدی راهی جبهه کرد و برای خانواده ما سربلندی و سرفرازی به ارمغان آورد.
خاطره از مادر شهید
همیشه منتظرم که پنج شنبه ها فرا رسد و به آن جایی که دوست دارم بروم. آن جایی که همیشه به من آرامش می دهد، در کنار شهیدان پاک خدا. مثل همیشه شب جمعه به گلزار شهدا رفتم جایی که آرزوی همه مردم است. بر سر قبر وحید نشسته بودم که خواهری آمد در کنارم نشست بعد از قرائت فاتحه رو به من گفت: مادر از کجا می دانی که این فرزند شماست، شاید فرزندت زنده باشد، این را گفت و رفت. با خودم زیاد فکر کردم و گفتم شاید درست می گوید. شب شهید وحید را در خواب دیدم و گفت: مادر من خودم هستم و خیلی دلم برای شما تنگ شده است و حال آمده ام. صورتش را روی صورتم گذاشت و گفت مادر صلوات بر محمد و آل محمد بفرست. وحید خیلی نورانی شده بود،او شبیه یک بسیجی بود،مثل زمانی که می خواست به جبهه برود.نوری آمد و شهید وحید به من گفت:خوب نگاهم کن، دیدی خودم هستم و از نظرم غائب شد.دیگر از آن پس قلبم آرام شد و مطمئن هستم که دیگر خودش هست،همان وحید شهیدم.
خاطره از ابراهیم تولایی نژاد(دوست شهید)
شهادت مظلومانه وحید حافظی پور
صبح لاله های خونین عملیات کربلای چهار با همه غمباریش و جنگ و گریزش بال و پر گشود. با روشن شدن هوا و طلوع خورشید تازه متوجه شدیم در چه وضعیتی از نبرد با دشمن بعثی قرار گرفته ایم. موقعیت میدان نبرد به نفع ما نبود، شب گذشته با جانفشانی و ایثار شهدای غواص و نیروهای پیاده تک ور که با قایق به آن طرف ساحل اروند آمده بودند، سرپل و جاپایی حدودا هفتاد متری از منطقه (ام الرصاص) آزاد شده بود. از گروهان هفتاد نفری غواص گردان فجر لشکر المهدی، فقط ده نفر و از نیروهای تک ور پیاده، حدودا دوازده نفر زنده مانده بودیم که همگی در همین منطقه کوچک موضع گرفته بودیم. از سه طرف (چپ، راست و جلو) تحت محاصره قرار داشتیم و هر لحظه حلقه محاصره تنگ تر می شد. عراقی ها به وسیله تیربار، آرپی جی و قناصه ما را تحت فشار قرار داده بودند.دشمن کاملا مسلط به منطقه بود و تک تک نیروها را مورد اصابت قرار می داد. بعثی ها صدا می زدند که تسلیم بشوید، ولی مقاومت همچنان ادامه داشت. داشتم از یک طرف خط به آن طرف حرکت می کردم که ناگهان چشمم خورد به وحید حافظی پور که در کانال کم عمقی به طرف عراقی ها نشسته بود.او جزو معدود نیروهای تک ور بود که سالم مانده بود. وحید، علی رغم سن کم، قد بلند و رشیدی داشت. یادم هست بادگیری به رنگ آبی به تن کرده بود. بعد از سلام و علیک، اشاره کرد به سرم که دارد خون می آید. گفتم:دنبال باند می گردم که زخم سرم که تیر تراش خورده است ببندم. (حجت صیادی با باندی که در خط پیدا کرده بود سرم را باند پبچی کرد. ) در چهره وحید که نگاه می کردم آرامش عجیبی وجود داشت.او بسیار نترس و شجاع بود. از او پرسیدم اوضاع چطور است؟ گفت:"مشکلی نیست، آماده مقابله با پاتک عراقی ها هستیم". وحید همراه با تعداد هشت نفر به فرماندهی شهید مجتبی عبدالهی در سمت چپ خط، موضع گرفته بودند. با روشن شدن هوا، پاتک عراقی ها شروع شد.من با تعداد دیگری از غواصان در داخل سنگری که شب قبل تصرف شده بود قرار داشتیم.با دوربین از طریق دریچه ای که به طرف ساحل اروند باز بود منطقه را نگاه می کردم. گروهی که وحید عزیز در آن قرار داشت به علت فشار دشمن، به صورت سینه خیز در نیزارها به طرف ساحل اروند حرکت کردند، تیرانداز تیربار عراقی ها متوجه حرکت آنها شد، در فاصله ای بسیار کم نسبت به آنها شروع به تیراندازی کرد. صحنه ای تلخ و دردناکی بود. در جلوی چشممان بهترین دوستان و همرزمان، تک تک مورد اصابت قرار می گرفتند و ما نمی توانستیم برای آنها کاری انجام دهیم.وحید همراه با تمامی آن گروه، مظلوم وار به شهادت رسید. جسد مطهرش بعد از چندین سال پس از تفحص به وطن بازگشت. روحش شاد، یادش گرامی.