
پرتوی از زندگی نامه
بر ریگزار شلمچه نشسته بود و با خود زمزمه می کرد: معبودا! دیگر تاب هجران ندارم و دلم سخت مانند کبوتری سپید،تَنگ پرواز است و مشتاق دیدار. پس مرا دریاب و مدت انتظار را کم کن.
بسیجی شهید رحیم رحمدار فرزند مرحوم عزیز در آخرین روز از خرداد ماه ۱۳۴۸ در شهرستان فسا در خانواده ای متدین و با ایمان به دنیا آمد.دوران کودکی را در دامان مادری مهربان و آغوش پدری دلسوز پشت سر گذاشت. هفت ساله بود که راهی مدرسه ابتدایی شد.
دوران راهنمایی و دبیرستان را در زادگاهش گذراند و دیپلم ریاضی فیزیک گرفت. شهید رحیم، جوانی مؤمن و معتقد بود و در مدرسه به عنوان عضو فعال انجمن اسلامی دانش آموزی در برگزاری برنامه ها و جلسات نماز جماعت و کتابداری و کتابخانه همکاری چشمگیر و دلسوزانه ای داشت. در بین دوستان و آشنایان، اخلاق و رفتارش زبانزد بود. در زمان جنگ تحمیلی پس از گذراندن آموزش های نظامی به جمع رزمندگان گردان خط شکن فجر لشکر ۳۳ المهدی(عج) پیوست. شهید رحیم جبهه را محلی برای رشد و تعالی و یک دانشگاه الهی می دانست.
سرانجام در عملیات کربلای چهار در تاریخ ۱۳۶۵/۱٠/۴ مفقود گردید و ده سال بعد در تاریخ ۱۳۷۵/۱۱/۱۸ مورد تفحص قرار گرفت و در گلزار شهدای فسا به خاک سپرده شد. روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
پدر و مادر شهید رحیم رحمدار سالها قبل به رحمت خدا رفتند و در قطعه والدین شهدا در شهرستان فسا به خاک سپرده شدند.
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ ۚ أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ ۚ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ(توبه ۳۸)
ای اهل ایمان! شما را چه عذر و بهانه ای است هنگامی که به شما گویند: برای نبرد در راه خدا باشتاب [از شهر و دیارتان] بیرون روید؛ به سستی و کاهلی می گرایید [و به دنیا و شهواتش میل می کنید؟!] آیا به زندگی دنیا به جای آخرت دل خوش شده اید؟ کالای زندگی دنیا در برابر آخرت جز کالایی اندک نیست.
ای کسانی که ایمان آورده اید و توان نبرد در راه خدا دارید، بدانید که این فرصت، نعمت الهی است که به امت ما مرحمت فرموده است. بکوشید تا از آن بهره بگیرید و خود را از این فیض بزرگ محروم ننمائید.
ضمن عرض سلام و درود بی پایان بر منجی عالم بشریت آقا امام زمان (عج) ونائب بر حقش امام خمینی. چند سطری را به عنوان وصیت حضور محترم امت شهید پرور عرض می کنم. خدایا، بارالها، پروردگارا، ای که هر چه داریم و هر چه خواهیم در نزد توست. از تو می خواهم که این بنده حقیر را در صف شهدای کربلا قرار دهی. خدایا تو خود می دانی که امتی در راه دست یابی به اسلام به پا خواسته اند، پس خود کمکشان کن،
کبوتران سپید با قلب های پاک می روند در نتیجه باید کبوترانی دیگر باشند تا راه آنها را ادامه دهند. کبوتران سپید قلب می روند و با رفتن خود مه غلیظی که سراسر گیتی را فرا گرفته پاک می کنند، پس باید کبوتران جدید نیز راه آنها را ادامه دهند. خدایا تو خود می دانی که این بنده حقیر نیز خواهان این بوده که رهرو راه آن کبوتران که همانا شهدایند باشم، پس این بنده حقیر را در این راه بپذیر.
خدایا خود می دانی که از این دنیای کنونی نفرت دارم و می خواهم با وصیت خود علت نفرت خود را برای این امت بگویم، ای مردم، حضور محترم شما کلامی چند دارم که عرض می کنم. شما خود می دانید که امروزه می توان گفت که دنیا به قسمت هایی تقسیم شده و هر قسمت زیر سلطه یک استعمار گر است و به هر سو می نگریم صدای جَرینگ جرینگ زنجیرها به گوش می خورد، در این میان ما تنهائیم و تنها کشوری هستیم که به شعار نه شرقی و نه غربی، جمهوری اسلامی عمل می کند. پس حال که چنین است هر ایرانی باید الگویی برای دیگران باشد و ثابت کند که بشر نباید همچون گوسفندانی باشد که هر جا چوپان خواست برود یا همچون طوطی سخنگویی باشد که هر آنچه را به او یاد داده اند تکرار کند و گرنه در آن دنیا باید جوابگوی شهدا باشد. آگاه باشید، پیرو ولایت فقیه باشید.
حال کلامی با خانواده خود دارم، پدر و مادر عزیز، نمی دانم چه بگویم، چون که شما همواره برایم پدر و مادری نموده اید، مرا حلال کنید و الگویی برای دیگر پدر و مادران باشید.
از برادران نیز همین خواهش را دارم، خواهران عزیزم شما نیز برای دیگران الگویی زینب وار باشید و درستان را بخوانید. دیگر عرضی ندارم، چه که شما همواره اسوه ای برای من بوده اید، در نتیجه مرا حلال کنید. از اقوام نیز همین خواهش را دارم که مرا حلال کنند و اگر بدی نسبت به آنها کرده ام به پای نادانیم بگذارند و دیگر عرضی ندارم. والسلام
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار رحیم رحمدار
خاطرات شهید
خاطره۱:مادر شهید
در سال ۱۳۶۵ در فسا سیل آمد و خیلی جاها را خراب کرد و رحیم همان موقع می خواست به جبهه برود. بهش گفتم: مادر نرو جبهه، ما این جا بهت احتیاج داریم. مغازه مان را سیل خراب کرده است، باید درست کنیم. ولی در جواب من گفت: نه مادر، من باید بروم، آن جا هم به من احتیاج دارند، می روم و دو باره بر میگردم و کمکتان می کنم تا مغازه را درست کنید، یک نقشه هم کشید و گفت مغازه را این طوری درست کنید و خودش رفت و دیگر بر نگشت.
خاطره۲:مادر شهید
شهید رحیم ده سال مفقودالجسد بودند و من خیلی بی تابی می کردم و با عکسش حرف می زدم و بهش می گفتم: کجا رفتی؟ چرا نیامدی؟ حداقل جنازه ات را هم نیاوردند که بروم سر قبرت و باهات درد دل کنم.
شب خواب دیدم یک جای خیلی سرسبز وقشنگی بودیم، مثل موقعی که می رفتیم سیزده بدر، یک دفعه دیدم رحیم آمد، خیلی نورانی و قشنگ شده بود. رحیم بهم گفت: دیدی مادر آمدم، گفته بودم که می آیم. چرا این قدر نگران هستی؟ پسر کوچکترم هم با من بود و سه نفری رفتیم داخل یک باغ خیلی قشنگ که درخت های میوه زیادی داشت و من تا حالا چنین میوه هایی ندیده بودم. هر چه می خواستم از درخت، میوه بچینم نمی توانستم. گفتم: مادر کاشکی مقداری از این میوه ها را می چیدیم و به خانه می بردیم، رحیم نگاهی به من کرد و خندید. همین طور در باغ می گشتیم. من گفتم: کاشکی پدرت و بقیه بچه ها هم آورده بودیم و آنها هم جایی به این قشنگی را دیده بودند. همین طور که می رفتیم به در باغ رسیدیم و شهید رحیم از نظرم دور شد و هر چه گشتم ندیدمش.
خاطره۳:وحیدرضا رحمدار(برادر شهید)
ساک سیاه
توی مغازه پدرم نشسته بودم که رحیم آمد،شروع کرد همه جای مغازه را تمیز و مرتب کرد، همه چیز را کنترل می کرد که کم و کسری نباشد. بعد کنارم نشست و کلی نصیحتم کرد. حرفهایش خیلی بزرگ و مردانه بود، احساس می کردم رحیم چند سال بزرگتر شده، شب با هم مغازه پدری را بستیم و برگشتیم خانه. مادر ساک رحیم را بسته بود. پدر هم یکدست لباس نظامی آورد و داد دست رحیم، سریع لباس را پوشید و مدام خودش را توی آینه برانداز می کرد، انگار لباس برای او دوخته بودند.
مادر خیره خیره به قد و بالای رحیم نگاه کرد و یک دفعه زد زیر گریه! بابات کم در لباس نظام خدمت کرده؟! یادت رفته که شش ماه بعد از بازنشستگی اش هم توی جبهه های بوکان بود؟!
پدر که انگار تحت تاثیر اشک های مادر قرار گرفته بود، دنباله ی حرف مادر را گرفت. راست میگه مادرت! اصلاً جبهه مال من و امثال من است،تو آینده ی این مملکت هستی، تو باید درس بخوانی و در آینده خدمت کنی.
رحیم همان طور که خودش را توی آینه می دید و لباسش را مرتب می کرد، گفت: پدر جان من جای خودم به جبهه می روم، شما هم به جای خودتان می روید. بعد رو کرد به من و ادامه داد وحید هم به جای خودش باید برود. هر کداممان سهمی داریم که باید ادا کنیم. پدر که انگار در برابر استدلال رحیم پاسخی نداشت، بلند شد رفت و یک جفت پوتین برای رحیم آورد. او را در آغوش کشید و قرآن کوچکی داد دست برادرم. رحیم جان! بابا،این قرآن همیشه توی جیبت باشه، سپردمت به صاحب قرآن.
فردای آن روز، از صبح باران شدیدی می آمد. قرار بود رحیم ساعت ۲اعزام شود، صدای مادر از توی آشپزخانه بلند شد، وحید! بدو برو چند تا نون بخر، تو راهی بگذاریم برای داداشت. تا رسیدم در نانوایی مثل موش آب کشیده بودم، نانوایی شلوغ بود، نوبت به من که رسید نان تمام شد.
وقتی رسیدم خانه، مادر چشمش که به دست های خالی ام افتاد، شروع کرد غر زدن و دعوا کردن. حرصم گرفته بود، تقصیر من چیه؟! دویدم طبقه ی بالا و در را بستم. رحیم آمد پشت در می خواست خداحافظی کند، هرچه صدایم کرد در را باز نکردم. از همان پشت در خدا حافظی کرد و رفت... صدای قدم های رحیم دورتر و دورتر می شد، دویدم پشت پنجره، رحیم از در خانه زد بیرون تا جایی که می توانستم گردن کشیدم توی کوچه، از پشت سر نگاهش می کردم، از جلوی چشمهایم محو شد، برگشتم سرجایم نشستم، زانوهایم را بغل کردم و شروع کردم خودم را سرزنش کردن. کاش با رحیم خداحافظی کرده بودم، اگر آخرین بار... زبانم را گاز گرفتم... خدا نکند...
یک هفته بعد مادر، گوشی تلفن که زنگ می خورد برداشت، از قربان صدقه رفتن هایش فهمیدم داداش رحیم زنگ زده، از من خدا حافظ، مواظب خودت باش. باشه عزیزم گوشی را می دهم به وحید، گوشی را گرفتم، کلی پشت تلفن مهربانی ام کرد، آخر سر هم گفت فردا صبح که رفتی دبیرستان، می ری سراغ مجید غزنوی. بهش بگو: رحیم سلام رساند وگفت: ساک سیاه من را بده بچه ها بیارن هرکه هم نیومد صد تا چیز بهش بگو!
توی مدرسه تا جمله رحیم را به مجید گفتم، بلافاصله فرید خیاط را صدا زد، جعفر و کاظم گمار را هم خبر کرد، همه همدیگر را خبر می کردند، گوشه حیاط مدرسه ایستاده بودند و با هم در گوشی حرف می زدند.
فردای آن روز که رفتم مدرسه، از سکوت و خلوتی حیاط و کلاس ها تعجب کردم، بیشتر دانش آموزان نیامده بودند و البته دیگر هم نیامدند... رحیم هم دیگر بر نگشت... ساک سیاه همه آنها هم در عملیات کربلای چهار جا ماند.