
زندگی نامه:
شهید بزرگوار کریم رئیسی در سال ۱۳۴۴ در یک خانواده مذهبی در روستای کوشک قاضی دیده به جهان گشود. فرزند چهارم خانواده بود و پدرش مرحوم حاج حسن رئیسی از معتمدین محل به شمار می رفت. دوره ابتدایی را در روستای خود گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان فسا ادامه داد. در جریان پیروزی انقلاب با اینکه نوجوانی بیش نبود بی تفاوت عمل نکرد و با همکلاسی هایش در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت میکرد. با شروع جنگ تحمیلی با اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود در پایگاه مقاومت روستا عضو شد. خرداد ۱۳۶۱ شانزده ساله بود که حضور در جبهه را به کلاس آرام درس ترجیح داد و عازم سرزمینهای نبرد و حماسه گشت. شرکت در عملیاتهای رمضان، محرم، والفجریک، والفجردو، والفجرهشت، و خطوط پدافندی کوشک، شرهانی، هورالعظیم، حاج عمران، پنجوین و... و گذراندن انواع آموزشهای تخصصی نظامی به رزمنده ای کامل تبدیل شده بود. رفاقت و همراهی با شهیدان علی رضا کیهانپور، جلیل اسلامی، حسین اسلامی، مسلم رستم زاده، ابوالفضل صادقی و... در او بسیار تاثیر گذار بود. در مورخه۱۳۶۵/۱٠/۲۹ در عملیات کربلای پنج منطقه شلمچه، واسطه وصل شهید به عالم افلاک گشت، آنگاه که با سینه ای شکافته و تنی مجروح به زیارت امام حسین(ع) و خیل یاران و دوستان شهیدش شتافت و پس از تشییع باشکوه با شرکت مردم قدرشناس در گلزار شهدای روستای کوشک قاضی به خاک سپرده شد. روحش شاد و راهش پر رهرو باد
پدر شهید کریم، مرحوم حاج حسن رییسی در غروب ۲۲ بهمن سال ۱۳۹۶ به رحمت ایزدی پیوست و در دارالرحمه روستای کوشک قاضی، جایی نزدیک مزار فرزند شهیدش که خودش سالها پیش مشخص کرده بود به خاک سپرده شد.
خاطرات شهید
به روایت مادر شهید:
تولد کریم در نیمه ماه مبارک رمضان بود. قبل از انقلاب اکثر نوزادان روستا به وسیله قابله محلی به دنیا می آمدند. کریم هم به کمک قابله محلی که به ننه کربلایی حسین معروف بود به دنیا آمد.
مرحوم حاج علی اکبر شریعتی در گوش او اذان و اقامه گفت. پدرش اسم نوزاد را به احترام کریم اهل بیت امام حسن مجتبی(ع)، کریم نامید ولی من علاقه داشتم او را مجتبی بنامم. اسمش را در شناسنامه کریم گذاشتیم ولی در منزل و محل مجتبی صدا می زدیم.
به روایت مادر شهید:
کریم شانرده ساله بود و در سال اول دبیرستان در فسا مشغول تحصیل بود. جنگ که شروع شد در پایگاه مقاومت روستا عضو شد. وقتی تصمیم گرفت که به جبهه برود به علت سن کم ابتدا من و پدرش مخالفت کردیم ولی وقتی اصرارش را متوجه شدیم رضایت دادیم. جهت آموزش نظامی به شهرستان کازرون اعزام شد. یکی دو بار همراه دائیش حاج رحیم نوروزی به ملاقاتش رفتیم. پس از آموزش به جبهه جنوب رفت و همراه برادرش حاج رسول در عملیات رمضان شرکت کرد.من که نگرانشان بودم دو عدد النگوی طلا که تنها دارایی ام بود نذر سلامتی آنها کردم.وقتی از عملیات رمضان برگشت و متوجه نذر من شده بود به شوخی می گفت خدا شما را دوست داشته چون در عملیات خیلی دو برادر و سه برادر با هم شهید شدند.
به روایت جانباز حاج محمد الهی دوست و همرزم شهید:
بعد از عملیات رمضان در سال ۱۳۶۱ من برای امتحانات شهریور ماه در فسا بودم سپس قصد رفتن به جبهه داشتم که در حوزه بسیج با شهید کریم آشنا شدم.هر دو به اردوگاه تیپ۳۳المهدی در جنوب پیوستیم.در اردوگاه با شهید علی رضا کیهانپور آشنا شدیم.شهید کیهانپور شخصیت عجیبی از نظر معنوی و نبوغ نظامی داشت. من و کریم و تعدادی دیگر از رزمندگان علاقه مند به شخصیت او شدیم. شهید کیهانپور یک روز بچه های اعزامی از شهرستان فسا را در چادر خود جمع کرد و گفت با توجه به اینکه ماموریت گردان های بسیجی سه ماهه هست، قصد دارد نیروهای رزمنده بسیجی که تمایل دارند تا پایان جنگ در جبهه ها حضور داشته باشند و برای ماموریت های خاص آموزش ببینند شناسایی کرده و سازماندهی نماید. شهید کریم از اولین نیروهایی بود که برای این برنامه داوطلب شد و نام نویسی کرد.
به روایت هادی مشغول دوست و همرزم شهید:
بعد از تشکیل گردان فجر تیپ ۳۳ المهدی در سال ۱۳۶۱ به علت استقبال رزمندگان استان فارس برای ملحق شدن به آن، مسئولین گردان تصمیم گرفتند شرط ورود به گردان ابتدا تخصص نظامی و تجربه جنگی باشد. شهید کریم در جلسه ای که در حضور مسئولین گردان در چادر شهید کیهانپور تشکیل شده بود گفت: مهمترین شرط علاوه بر مهارت نظامی باید شجاعت باشد و در این مورد پافشاری زیادی داشت. شهید کریم در عمل، از نظر شجاعت بهترین نیرو برای گردان فجر بود. من در طول هشت سال دفاع مقدس نیرویی مثل کریم سراغ ندارم.او به مانند کسی بود که از مرگ هیچگاه نمی ترسید و کسی که از مرگ نترسد مشخص است که چگونه نیرویی باید باشد. وجود شهید کریم در هر دسته و گروهان باعث قوت قلب سایر رزمندگان بود.
به روایت جانباز حاج محمد الهی دوست و همرزم شهید:
در سال ۶۱ اولین ماموریت برای گردان فجر مشخص گردید. قرار شد
گردان برای حفر کانال در منطقه شرهانی اعزام شود. چون به تعداد کمی نیرو نیاز داشتند و داوطلب برای ماموریت زیاد بود با قرعه کشی نیروها مشخص گردیدند. اسم شهید کریم ابتدا در قرعه کشی بیرون نیامد ولی با سماجت زیاد جزو افراد قرار گرفت و به ماموریت حفر کانال در شرهانی رفت.
به روایت حاج یوسف رییسی همرزم شهید:
در جبهه شرهانی منطقه ای بود که به شهرک شصت معروف شده بود چون فاصله ما با عراقی ها بسیار کم و دشمن از خمپاره انداز ۶٠ میلی متری زیاد استفاده می کرد. یک شب با شهید کریم که مشغول حفر کانال بودیم یک خمپاره ۶٠ نزدیک ما دو نفر به زمین خورد ولی خوشبختانه عمل نکرد. شهید کریم بیش از بقیه نیروها برای حفر کانال فعالیت و پشتکار داشت. اگر ما دستمان تاول زده بود ولی او دستش خون آلود بود.
به روایت حاج حیدر یوسف پور (فرمانده گردان فجر لشکر۳۳ المهدی در دفاع مقدس):
من در سال ۶۱ با شهید مرتضی جاویدی در گردان ۹٠۴۱ بودم. یه دسته از گردان ما جهت کمک به گردان فجر برای حفر کانال در منطقه شرهانی مامور شده بود.در شرهانی شاهد تلاش شبانه روزی شهید کریم برای حفر کانال بودم.کریم به علت مهارتی که در تیراندازی خمپاره ۶٠ داشت در آن منطقه به عنوان مسئول خمپاره ۶٠ انجام وظیفه می کرد.شهید کریم آموزش های مختلفی دیده بود و در آموزش دوشیکا به عنوان یک مربی کارآمد بود.شهید کریم تشنه آموزش بود. استعداد عجیبی در فراگیری مسائل نظامی داشت. لازم نبود فرماندهان برای آموزش جایی اعزام کنند یا به او توصیه کنند. او خود قبل از همه محل آموزش، نوع آموزش و زمان آموزش را برای خود و دیگر رزمندگان به فرمانده گردان پیشنهاد می داد. شهید کریم با آموزش های متعددی که دیده بود ۵تا ۶ تخصص نظامی پیدا کرده بود. اما آنچه کریم را از سایر رزمندگان متمایز می کرد صبوری او در بزنگاهها و ماموریت های پر خطر بود. همیشه مواجهه با خطرات جنگ را برلی خود فرصت می شمرد و معتقد بود با بیشتر ماندن در خط مقدم و نبرد از طرف خداوند مستوجب نعمت و پاداش از طرف خداوند خواهد بود. علاقه عجیبی به شهید کیهانپور داشت و یار همیشگی او بود. شهید کیهانپور به علت شجاعتی که داشت از طرف فرمانده تیپ المهدی (حاج اسدی) جزو سازمان هیچ یگانی نبود و بیشتر مواقع بعد از خط مقدم بود و شهید کریم هم با این که نیروی گردان بود ولی دائم با شهید کیهانپور بود و برای کمین و تک تیراندازهای عراقی مزاحمت ایجاد می کردند.
به روایت حجه الاسلام شیخ ولی بنایی(پدر معنوی گردان فجر لشکر ۳۳المهدی در دفاع مقدس):
شهید کریم بر مبنای آیه «و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه و...» خود را برای مقابله با دشمن مجهز و آماده می نمود. شهید کریم براستی معنی و مفهوم این آیه قرآنی را به خوبی فهمیده بود. او زمانی به آرامش می رسید که دانسته باشد تمام تلاش خود را بکار برده در فهمیدن، در دانستن، در کسب آموزش های تخصصی لازم و در افزودن و ارتقای مهارت های جنگی. درود و رضوان خدا بر او و بر تمامی شهدای دفاع مقدس.
به روایت محمد جعفرزاده دوست و همرزم شهید:
شهید کریم اهل تعریف و غُلو نبود. او متواضع، کم حرف و بی ریا بود. به اصرار من خاطره ای از عملیات والفجر ۲ در منطقه حاج عمران عراق تعریف کرد. به من گفت: محمد! من بعد از شهادت دوست عزیزم کیهانپور به صورت ناخودآگاه افسرده شدم و لبخند روی لبانم جاری نمی شد. در این عملیات از خودم خیلی راضی هستم، به جرات می توانم بگویم که با هر تیر فشنگ ژ ۳ یک بعثی را به جهنم فرستادم. این جا بود که یقین پیدا کردم انتقام شهید کیهانپور گرفته ام و ناخود آگاه لبخند زدم. من از خداوند خواسته بودم که اگر قرار است که زخمی شوم فرصت انتقام از من نگیرد و از خدا شاکر هستم که چنین فرصتی به من داد.(به نقل از یکی از برادران شهید: کریم در عملیات والفجر ۲،چهار روز و پنج شب در محاصره بعثیون بود و در روز آخر زخمی شد.کریم بعد از مجروحیت شدید از ناحیه هر دو پا مدتی در روستای کوشک قاضی دوران نقاهت را گذراند.اقوام، دوستان و همرزمانش به عیادت او می آمدند.یکی از دوستان پدرم به نام مرحوم حاج سلطانعلی نقی زاده به کریم توصیه کرد که پس از بهبودی درسش را ادامه دهد و به جبهه برنگردد،کریم در جواب گفت عموجان:عشق حسینی است چه ها می کند. مادرم تعریف می کند هر دو عصای کریم که در زمان مجروحیت استفاده می کرد تا مدت ها مورد استفاده اقوام و اهالی روستا بود که دچار حادثه شده بودند و خودشان می گفتند زوتر از حد تصور خوب شده اند. )
به روایت هادی مشغول دوست و همرزم شهید:
بعد از عملیات خیبر با پایان یافتن مرخصی استعلاجی به موقعیت گردان فجر در طلائیه آمدم. سراغ شهید کریم را از شهید جلیل اسلامی(فرمانده گردان فجر) گرفتم.اسلامی گفت کریم با تعدادی نیروها مدتی هست به ماموریت کمین رفته اند و باید تعویض شوند. نزدیکی های غروب با تعدادی بچه ها حرکت کردیم بعد از دو کیلومتر به سنگر های کمین رسیدیم.آن جا دو سنگر کمین روی دژ بود که هر سنگر کمین، یک سنگر اجتماعی به فاصله ده متر برای استراحت داشت. در سنگر کمین اول دو تن از برادران مستقر شدند. بعد به سنگر کمین دوم رسیدیم. از دور دیدم یک نفر کنار دژ نشسته و دارد وضو می گیرد، خیلی تعجب کردم جایی که بعضی ها شاید جرات تیمم گرفتن هم بیرون سنگر نداشتند،دیدم که شهید کریم جوراب خود را در جیب شلوار گذاشت و به آرامی وضو می گیرد.گفتم:کریم به من گفتند فاصله سنگر کمین ما با عراقی ها ۵٠ تا ۶٠ متر هست.گفت:درست گفتن! به کریم گفتم سنگرهای کمین از سه طرف در تیررس عراقی ها هست،چرا تیمم نگرفتی؟ در جواب گفت:اگر در این حال شهید شوم به نظر تو با وضو باشم نمی چسبد! گفتم: چرا این قدر خط ساکت هست؟ گفت: معمولا این جا همیشه ساکت هست که صحبت های من و کریم به وسیله یک خمپاره ۶٠ قطع شد. کریم با دست به من اشاره کرد که برو در سنگر کمین تا من بیایم. جلوی سنگر کمین که رسیدم منتظر بودم که کریم بیاید و من را توجیه کند، بعد از خواندن نماز آمد و گفت کارم داشتی؟ گفتم چکار کنم که توجیه بشوم، گفت: در قلب دشمن مواظب باش خوابت نبرد. اگر خوابیدی عناصر کمین دشمن می آیند و تو را همراه خود می برند. گفتم: کریم در سنگر کمین قبلی دیدم نفرات بیشتری بود، چطور است این جا کمتر است. ظاهرا غیر از تو کسی این جا را نمی بینم، گفت: چرا در سنگر اجتماعی خوابیده اند، گفتم من بروم و سلامی کنم و بیایم، گفت برو و زود بیا، داخل سنگر که شدم سلام کردم ولی کسی جواب من را نداد. دیدم دو تن از برادران خوابیده اند. گفتم شاید دیشب نخوابیده اند و ظلم است بیدارشان کنم. اما صحنه ای دیدم که تعجب کردم. دو نفر از برادران گردان بودند که به شهادت رسیده بودند و کریم به جای آنها نگهبانی داده بود و برای این که بیسیم خراب بود به عقب اطلاع نداده بود و به بچه های سنگر کمین اول هم چیزی نگفته بود که ناراحت شوند. در زیر تابش نور مهتاب به چشمان کریم نگاه کردم. چشمان او از بی خوابی سرخ شده بود. گفتم: کریم جریان چیست؟ گفت شهیدان زنده اند هادی مگر غیر از این است. گفت در فلان ساعت خمپاره ۶٠ از دریچه سنگر اجتماعی به داخل آمد و هر دو شهید شدند، من آن موقع در سنگر کمین در حال نگهبانی بودم. منتظرم شب شود و جنازه آنها را به عقب منتقل کنم. کریم جنازه شهدا را در مدت دو ساعت به عقب برد و برگشت. به ما گفته بودند در سنگر کمین جواب تیر اندازی عراقی ها را ندهید ولی کریم معتقد بود عراقی ها باید از ما بترسند نه اینکه ما از آنها. روحش شاد و راهش پر رهرو باد
به روایت قاسم افتخار دوست و همرزم شهید:
من همراه شهید کریم از پادگان امام خمینی اهواز جهت طی دوره غواصی به بندر عباس رفتم. بارها شاهد بودم که کریم در تمرینات غواصی از دریا به ساحل از بقیه نیروها شتاب بیشتری می گرفت. پس از پایان آموزش کریم پس از استراحتی کوتاه زودتر از بقیه بچه ها از خواب بیدار میشد و به نماز شب و راز و نیاز با خدا می پرداخت.
به روایت مادر شهید:
کریم پس از طی دوره غواصی چند روزی به مرخصی آمد. قبل از رفتن به منطقه با من و پدرش خدا حافظی کرد، کوله پشتی و وسایل شخصیش را هم به من داد و گفت این ماموریت که این بار میروم احتمال برگشتنش خیلی کم هست. خودش برای ما تعریف می کرد شب عملیات والفجر هشت همراه دیگر غواصان داخل رودخانه اروند شدیم، ناگهان باران شدیدی گرفت و خیلی از غواصان به وسیله جریان آب به طرف دریا برده شدند من در وسط رودخانه اروند سرگردان بودم. تقلای زیاد نفسم را بریده بود. در حالت نیمه هوش از خداوند طلب یاری کردم، گفتم: ای خدایی که حضرت موسی را از رودخانه نیل نجات دادی، من را هم نجات بده! در تاریک روشنایی صبح بود که در نزدیکی ساحل به هوش آمدم. کریم در فاو چندین بار زخمی شده بود که هر بار پس از بهبودی به منطقه بر می گشت.
به روایت حاج علی جاویدی همرزم شهید:
روز دوم عملیات والفجر هشت در گرما گرم نبرد و پاکسازی سنگرهای خور عبدالله توسط بچه های گردان فجر، شهید کریم رییسی این دلاور مرد بزرگ با یکی از همرزمانش (شهید بهزاد نگهداری) بعد از تعدادی از سنگرها که پاکسازی کرده بودند نزدیک دهانه یک سنگر استراحت کوتاهی می کنند به تصور این که سنگر مذکور پاکسازی شده است. همین جوری که نشسته بودند آرپی جی شهید کریم روی مسلح بوده و روی زانوانش قرار داشته و سمت دهانه سنگر بوده، در حال گفتگو با رفیقش بوده که یک الی دو عراقی مسلح از داخل سنگر روبروی شهید رییسی و رفیقش قرار می گیرند. هر دو یک لحظه شوکه می شوند و هاج و واج می مانند. شهید رییسی درنگ نمی کند دستش روی ماشه آرپی جی می گذارد همان جور که آرپی جی روی زانوانش قرار داشته، بدون توجه به نزدیکی سنگر و عراقی ها، شلیک می کند. سنگر و عراقی ها با هم منفجر می شوند. بنا به تعریفی که می کرد فقط شانسی که آوردند همزمان با شلیک به پشت می خوابند تا از ترکش و موج انفجار آسیب نبینند ولی با همین وجود پر از گرد و خاک شده بودند و مقداری هم موج انفجار آنها را گرفته بود. به هرحال با پیش دستی این دلیر مرد هم سنگر را پاکسازی کرده بودند و هم خودشان را نجات داده بودند. بعد از آن با احتیاط بیشتری بقیه سنگرها که نزدیکشان بود پاکسازی کرده بودند.تا این که نیروها در سنگرهای مشرف به خورعبدالله به هم رسیدند، اون زمانی بود که بعثی ها تانک هایشان را گذاشتند و به طرف خورعبدالله فرار می کردند، همین زمان بود که شهید کریم رییسی با خمپاره آنها را هدف قرار می داد و دیگر رزمندگان به بالای خاکریز رسیدند و به عراقی ها امان ندادند و آنها را به درک واصل کردند. وحدوداً ظهر بود که راس البیشه از لوث وجود عراقی ها پاکسازی و خط خورعبدالله تثبیت شد. روح شهید عزیز و دلاور کریم رییسی شاد، انشالله با شهدای کربلا محشور گردند.
به روایت محمد محمد پور دوست و همرزم شهید:
بعد از مرحله اول عملیات کربلای پنج خودمان را برای مرحله دوم برای عبور از نهر جاسم آماده می کردیم. دو روز قبل از شروع مرحله دوم عملیات همراه شهید کریم، محمد حیران، جعفر مستقیم و مرحوم سید احمد رشیدی در پشت یک خاکریز، یک دور همی تشکیل داده بودیم. نوبت صحبت به کریم که رسید به من گفت: محمد! اگر من شهید شدم یک سری وسایل شخصی دارم آنها را تحویل مادرم بده، من در طول سالها جنگ و رفاقت با کریم از او چنین حالاتی ندیده بودم. شهید کریم پسری خونگرم بود و با همه می جوشید و زود با همه رفیق می شد. شاید بیشترین دوست و رفیق در سطح لشکر المهدی و سایر یگانها داشت. کریم مهارت خاصی در تیراندازی با آرپی جی داشت. اگر دیگر تیر اندازان آرپی جی فقط یک نفر کمکی داشتند ولی شهید کریم به علت فرز بودن و سرعت عمل در تیراندازی دو نفر کمکی داشت.
به روایت حاج محمد تقی صادقی دوست و همرزم شهید:
آشنایی من با شهید کریم رییسی از سال ۶۲ به واسطه برادرم ابوالفضل که خیلی با هم رفیق بودند شکل گرفت. کریم خیلی مهربان، متواضع، کم حرف و دوست داشتنی بود و همیشه لبخندی بر لب داشت که با همین اخلاق خوب در دل همه جا کرده بود.در میدان جنگ سَر نترسی داشت و بیشتر فنون رزم را آموخته بود. از ساده ترین تیر اندازی تا تخریب، کار با خمپاره و هدایت نیرو. کریم و شهیدان عبددالرضا نقیبی، احمد فیروزی و ابوالفضل صادقی سابقه دوستی قدیمی داشتند که هر چهار بزرگوار از گردان فجر به کمیل رفتند و در همان گردان به شهادت رسیدند. و اما کربلای پنج که کریم راه ملکوت را در پیش گرفت و بعد از چند سال نبرد جانانه از غرب تا جنوب و تحمل فراق دوستان شهیدش به محضر مولایش امام حسین(ع) و شهدا رسید. در پاتک کربلای پنج پشت خاکریزی مستقر شدیم که معلوم بود همان شب زده شده و روی یک جاده ای که تردد ماشین ها همان جا تمام می شد البته آن طرف خاک ریز همین جاده ادامه داشت. عرض خاک ریز به اندازه شش متر بود. سمت راستمان لشکر ثارالله و سمت چپ ادامه گردان کمیل و ما اولین نفرات بودیم که با لشکر ثارالله الحاق کرده بودیم. عصر اولین روز پدافند تویوتایی آمد و مهمات زیادی تخلیه کرد و سریع از منطقه خارج شد. شهید کریم گفت: برو زود به بچه ها خبر بده تا هر کسی سهمیه اش را ببرد. دقایقی بعد فقط تعداد کمی مهمات برای خودمان ماند که آنها هم زیر چند گونی خاک پنهان کردیم. نیمه های همان شب گلوله تانک به خاکریز اصابت کرد که تقریبا صاف شد. شاید نیم ساعت طول کشید که حال خودمان بیایم، تازه متوجه شدم که کریم مرا از زیر خاک و گونی بیرون آورد. نگاهی به اطراف انداختم اصغر جعفری از زرقان و سعید آینه وند طلبه ای از تهران که برای تبلیغ به گردان آمده بود به طرز دلخراشی شهید شده بودند. ساعتی بعد آمبولانس آمد و با کمک کریم و زنده یاد کاظم حاتم زاده شهدا و مجروحین را به عقب تخلیه کردیم. فردا صبح پاره های بدن شهدا که در منطقه باقی مانده بود با کمک کریم جمع کردیم و همان جا به خاک سپردیم. اگر تجربه و درایت کریم نبود معلوم نبود با آن حجم مهمات چه تعداد نیرو شهید می شدند. حدود ساعت دو عصر بود که بعثیون برای چندمین بار پاتک کرد ند اما این بار شدیدتر و با تانک و نفرات بیشتر، کل خط شده بود شلیک با هر سلاحی، کریم آرپی جی می زد، کاظم تیربار و من کمک هر دو، هر لحظه که از پاتک دشمن می گذشت به تعداد شهدا و مجروحین اضافه می شد. کریم بعضی مواقع نشسته و بعضی مواقع ایستاده شلیک می کرد. مرتبه آخر که خواستم گلوله به دستش بدهم به آرامی در آغوشم قرار گرفت و روی زمین خواباندمش، به طوری که سرش روی زانوانم بود.با صدای ضعیفی طلب آب می کرد نگاه کردم نه قمقمه خودم آب داشت و نه قمقمه کاظم، از کاظم خواستم سریع برو و آب پیدا کن نمی خواهم لب تشنه شهید شود. کاظم گفت آب برای مجروح خوب نیست. گلوله کالیبر سینه مردانه اش را شکافته بود.به ذهنم گذشت که جای گلوله به اندازه سیب سرخ بود. لحظاتی بعد کاظم با قمقمه پر از آب آمد ولی دیر شده بود، کریم از دست مولایش سیراب شد. همین طور مات و متحیر به چهره و زخم کریم خیره شده بودم و برای آخرین بار صورت نورانیش را بوسیدم. خبر شهادت کریم را به بهترین دوستش ابوالفضل(برادرم) رساندم خیلی به هم ریخت و بی تابی می کرد. از آن چهارنفری که به گردان کمیل آمده بودند فقط ابوالفضل زنده مانده بود که او هم بعد از شهادت رفقایش خیلی احساس تنهایی می کرد تا اینکه خودش هم در کربلای هشت به شهادت رسید.
روحشان شاد، یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد
قسمتی از کتاب زندگی نامه شهید کریم رییسی(لحظه دیدار با معبود و همرزمان شهید):
عصر روز ۲۹ دی ماه ۱۳۶۵ در گرماگرم نبرد خونین شلمچه در ساحل غربی نهر جاسم،برای چندمین بار بود که گلوله آرپی جی هفت را آماده کردم.کریم گلوله را در قبضه گذاشت،مسلح کرد، استوار و مردانه بدون هیچ گونه ترسی تمام قد از پشت خاکریز بلند شد،با اعتماد به نفسی که مخصوص خودش بود به من گفت جعفر(مستقیم) کجای تانک بزنم؟من به شوخی بهش گفتم : کریم !بزن زیر برجکش! شلیک کرد و لبخند رضایت کریم حاکی از اصابت دقیق گلوله به تانک بود.
لحظاتی بعد آسمان شلمچه محو تماشا بود و چیزی شبیه قیامت در حال شکل گرفتن!نه از ترس خبری بود و نه از اضطراب!انگار مرگ آنجا برای کسی هول آور و هراس انگیز نبود.
کریم پشت خاکریز می نشیند و دوباره قبضه آرپی جی را مسلح می کند و تمام قد می ایستد به نشانه رفتن!چقدر دیدنی بود آن هیبت!آن قامت رشید با آن شال سیاهی که به کمر بسته بود.دوباره شلیک! و دوباره انفجار تانک!این بار همزمان با شلیک گلوله آرپی جی ،شلیک دیگری که کریم را نشانه رفته بود همه چیز را به هم می ریزد.
دقت سرباز بعثی که پشت کالیبر تانک نشسته بود یا قدرت سرنوشت! و یا جذبه سینه ستبری که مردانه در مقابل تانک ها مقاومت می کرد.آن طرف تانک آتش می گیرد و این طرف دل مادری که انتظار برگشتن فرزند دلبندش دست به دعا نشسته است. گلوله کالیبر تانک سینه کریم را شکافت و به خیل دوستان شهیدش پیوست.
یاد و خاطره شهدای گرانقدر لشکر مقدس ۳۳ المهدی گرامی و پر رهرو باد.