
پرتوی از زندگی نامه
اکنون کاروان خونین ابا عبدالله (ع) با رهروانی سینه چاک و شهدایی غرق در خون که ندای حق طلبی و مبارزه علیه یزیدیان را سر داده اند به رهبری سالار شهیدان حسین بن علی(ع) از دشت ها و گذرگاه های خونین و معطر این دیار عبور می کنند. عاشقان پاکبازی که هل من ناصر ینصرنی حسین را از ندای طوفنده پیر جماران به گوش دل شنیده اند، بی تابانه به جبهه ها می شتابند و به ندای خونین حسین (ع) لبیک گفته و عاشقانه سردر پی این کاروان عشق و ایثار می نهند و به خیل شهیدان راه خدا می پیوندند.
نام آوران، تا نعره های خون کشیدند - خورشید را از قلب شب بیرون کشیدند
با ما بجز اسرار بیداری نگفتند - بیدارمان کردند و خود در خاک خفتند
و این بار نیز سخن از یکی از کاروانیان و رهروان سرخ روی راه حسین(ع) است، از عاشقی دل سوخته که از هجر معشوق، پروانه وار می سوخت و قلب پاکش دوری یار نداشت و سرانجام نیز از شهد شیرین شهادت نوشید و به جوار دوست رسید.
زبان و قلم از توصیف مردانی که حیات و مماتشان رنگ خدایی به خود گرفته بود و الگویی برای آنانی که بودند و آنهایی که در آینده خواهند آمد، بس دشوار و ناگفتنی است، ولی به هر حال آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدرجرعه ای باید چشید.
معلم شهید مسعود رستم پور فرزند مرحوم رستم و مرحومه اعلا، در اولین روز از آبان ماه ۱۳۴۱ در روستای کوشک قاضی دیده به جهان گشود ودر دامان مادری مؤمن و عفیف و پدری زحمتکش پرورش یافت و بزرگ شد. فرزند اول و پسر ارشد خانواده بود و خداوند دو برادر و یک خواهر به آن ها اعطا کرده است.
دوستان و اقوام در کودکی او را به نام شاهپور می شناختند و صدا می زدند.چند صباحی نگذشته بود که به دلیل شغل پدرش که نظامی بود مجبور به ترک محل تولد شد.می توان گفت بزرگ شدنش در نقاط مختلف و آشنایی با دیگر هموطنان او را به انسانی با روحیه بزرگ و روابط عمومی بسیار عالی مبدل ساخته بود،هر کس با او برخورد و صحبتی داشت مجذوب او می شد.شهید مسعود ازهمان اوایل کودکی و با وجود سن کم ، شوق و علاقه زیادی به درس خواندن داشت و استعداد و هوش عجیبی از خود نشان می داد.
فعالیت های مذهبی خود را از اولین سال ورود به مقطع دبیرستان در شهرستان نور آباد ممسنی شروع کرد و در جلسات مذهبی شرکت فعال داشت. پس از مدتی پدرش به فسا منتقل شد و در روستای کوشک قاضی ساکن شدند. شهید مسعود هم چنان شیفته مطالعه، درس و مسجد بود.او شاید هسته اصلی پرورش شهدای کوشک قاضی و دیگر جوانان مذهبی در مسجد جامع روستا بود. شرکت در سخنرانی های بزرگان روحانی و حتی معلمان دینی آن زمان که در مسجد برگزار می گردید، از گروهی که شهید مسعود یکی از پایه گذران آن بود، انسان هایی سخت کوش و مبارز و مذهبی پرورش یافتند.
در بحبوحه مبارزات علیه رژیم ستم شاهی، با دلی مالامال از عشق و ایمان به موج توفنده انقلاب پیوست و همدوش و همصدا با امت اسلامی در بسیاری از تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت کرد. بعد از پیروزی انقلاب، فعالیت های مذهبی خود را افزایش داد.روحیه عشق به قرآن و مطالعه کتب مذهبی در کنار تحصیل در دبیرستان و خستگی ناپذیریش برای همه تعجب آور بود.تشکیل کلاس های تدریس قرآن و معارف دینی در مسجد و دعوت دوستان در منازل و علاقه شدید به هدایت قشر جوان و سوق دادن آنان به مسجد و مسیر هدایت و آشنایی با خدا، رسالت دینی و انسانیش بود و باعث الگویی نمونه برای دیگران شده بود.
او را به نام استاد قرآن در روستا می شناخنند و عده ای او را” آشیخ‟ صدا می کردند.پس از اخذ مدرک دیپلم گرچه علاقه وافری به رشته پزشکی داشت ولی به هر حال اقتضا و سرنوشتش او را به دانش سرای تربیت معلم در آب باریک شیراز کشاند و پس از دوسال تحصیل در یکی از روستاهای محروم داراب به تدریس علوم ابتدایی مشغول شد.در ایام جنگ تحمیلی درسال ۱۳۶۱ با شور و شوقی وصف ناپذیر عازم جبهه شد و در عملیات طریق القدس (فتح بستان)شرکت کرد. در اسفند سال ۱۳۶۲ قبل از عملیات خیبر بود که شوق پرواز، قرارش را ربوده بود و در افق نگاهش جز جمال یار، جلوه ای دیگر نبود. به همراه تعدادی دیگر از همکارانش، خود را به جبهه کوشک رسانید و در بیست و سوم اسفند همان سال بود که روح آرام و ملکوتی او بال در بال ملائک در آسمان جبهه به پرواز درآمد و به آرزوی دیرینه اش که شهادت و نداشتن سر و دست در راه مولایش آقا امام حسین (ع) بود رسید. پیکر مطهر و جسم گلگونش چند روز بعد بر دست های مردم قدر شناس تشییع و در گلزار شهدای روستای کوشک قاضی به خاک سپرده شد. روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
لازم به ذکر است پدر، مادر، خواهر و یکی از برادران شهید مسعود رستم پور، سال ها قبل به رحمت ایزدی پیوستند ودر دارالرحمه روستای کوشک قاضی به خاک سپرده شدند.
فرازهایی از نامه های شهید مسعود به خانواده
زیاد مطالعه کنید چون علم ودین همیشه همراه هم هستند، از لحظه لحظه های وقتتان استفاده کنید.
از این که در میان شما نیستم خدای ناکرده ناراحت و افسرده نباشید، طوری باشید که دشمن از ناراحتی شما، خوشحال نباشد.
در مورد مخالفت عده ای از دوستان و اقوام با رفتن ایشان به جبهه می نویسند: این جور مسئله ها باید خود انسان درگیر باشد تا بفهمد، با این حال بنده معذرت خواهی می کنم.
برادرم را از قول بنده سلام برسانید و آرزوی خدمت به هم نوعان را از او دارم.
پاسخی برای خدای خود که چرا این قدر راه را رفته ام و بقیه اش (رفتن به جبهه) را نرفته ام ندارم.
خدا نصرت دهد به صراط مستقیم.
خاطرات شهید
خاطره۱:پدر شهید
شهید مسعود از سن چهارده سالگی می دانست که انقلاب می شود و با ما صحبت می کرد و می گفت: نسبت به انقلاب بدبین نباشید. چون من نظامی بودم این حرف ها را به من می زد و ما هم حرف ایشان را قبول می کردیم. در آن زمان ما در شهر ممسنی بودیم و شهید مسعود از اوضاع با خبر بود و در مسائل انقلاب پیشگام بود. اگرچه بچه بود ولی عقلش بزرگ بود و همیشه به من، مادر، برادر و خواهرش نصیحت می کرد که راه این انقلاب را پیش بگیرید و راه امام راه ترک نکنید. پسرم مسعود از سال ۱۳۶٠ به جبهه می رفت، اما شهادتش در اسفند ۱۳۶۲ در عملیات خیبر بود. از لحاظ اخلاقی و دینی، نه من، بلکه از هر کس در این روستای کوشک قاضی سوال کنید، می گویند چگونه بود و چطوری از دنیا رفت. شهید مسعود از لحاظ ورزشی هم فعالیت داشت و از لحاظ فرهنگی هم معلم قرآن و محل خدمتش روستای شگرویه داراب بود و برای اینکه مردم را به راه بیاورند، زیاد فعالیت می کرد. من در عالم خواب زیاد با شهید در ارتباط هستم و سه مورد که خواب دیده ام و می توانم برایتان بیان کنم این است:
۱-در کربلای ۴ برادر دوم شهید(قادر) به جبهه رفته بود و من خواب دیدم که تعدادی گرگ ریخته بود داخل گله ها و ما یک «کُرّه» داشتیم، شهید مسعود به من گفت پدر این «کُرّه»را دیگر نمی گذارم گرگ بخورد و بعد متوجه شدم که قادر در آن عملیات جان سالم به در برده است.
۲-خواب دوم مربوط به پول صد تومانی که لای قرآنش بود و آقای درستکار تعریف کردند و به من دادند، این پول را همان طور که شهید در خواب به من گفته بود تقسیم کردم.
۳-خواب دیدم شهید مسعود داخل یک باغی است و من هم رفتم پهلویش، وقتی به آن باغ رسیدم دیدم دو نفر اطراف مسعود ایستاده اند، به او گفتم این ها چه کسی هستند و شهید گفت: این آقایان تحت فرمان من هستند. گفتم: چطور؟ بعد رو کرد به فرد سمت چپش و به او گفت: راه برو، و آن مرد هم راه رفت، بعد به او گفت بایست و او ایستاد. خلاصه چند دقیقه بعد به من گفت: پدر این جا، جای تو نیست و باید بروی، زیرا تو زیاد از من سوال می کنی و به آن دو نفر گفت: پدرم را راهنمایی کنید تا برود.
خاطره۲:مادر شهید
خاطره ای که من دارم این که به دلیل نظامی بودن پدرش،به این شهر و آن شهر مهاجرت می کردیم،اما شهید مسعود هر کجا بودیم به مدرسه می رفت و فعالیت داشت.درسش بسیار خوب بود و با بچه ها و دوستانش خیلی صمیمی بود و حتی زمانی که نور آباد ممسنی بودیم سال اول دبیرستان درس می خواند و موقعی که به خانه می آمد می گفت:یک اتفاقی دارد می افتد و انقلاب می شود.بهش گفتم:تو خیلی بچه هستی نمی دانی.گفت:نه من خیلی می دانم.شهید مسعود با همه دوستانش رفت و آمد داشت و زمانی که داخل کوچه رفت و آمد می کرد،اگر خانم ها داخل کوچه می نشستند می گفت:زشت است که در کوچه بنشینند و برای ما هم که مجبوریم داخل کوچه رفت و آمد کنیم زشت است.حتی زمانی که می خواست وارد منزل خودمان بشود دو الی سه مرتبه در می زد. می گفتم: مسعود تو خودت صاحب خانه هستی، می گفت: نه من هم که می خواهم وارد شوم باید در بزنم و یا الله بگویم. رابطه مسعود با پدر و مادرش و همه خوب بود. اگر کسی با فردی بد بود بین آنها صلح می داد. سطح توقع شهید مسعود از همه لحاظ (پوشاک، غذا) بسیار پایین بود و هر چه به او می دادیم می خورد و یا می پوشید و می گفت علی وار است و همانند او زندگی می کنیم. وقتی برای اولین بار می خواست به جبهه برود، پدر و برادرش به او می گفتند که از خانواده ما جبهه رفته اند و دیگر سهم ما نیست. اما او می گفت نه من باید حتماً به جبهه بروم. ساعت شش، موقع نماز بود که شهید مسعود رفت داخل اتاق نماز بخواند، ساعت هفت شد دیدم داخل اتاق نیست و فهمیدم که مجددا برگشته شیراز برای رفتن به جبهه. بعد از رفتن به جبهه برای ما نامه نوشت که من همان شب ساعت ده، ماشین پیدا کردم و رفتم اهواز و برای ایام عید می آیم. نزدیک عید شد پدرش رفت مغازه چند تا مرغ گرفت و گفت:اگر مسعود آمد و دوستانش خواستند پهلوی او بیایند، شما نخواهی بیرون بروی و گوشت بخری. بالاخره ۲۷ اسفند ماه ۱۳۶۲ بود که خبر شهادتش را برایمان آوردند.
خاطره۳:قادر رستم پور(برادر شهید)
فعالیت های مذهبی شهید مسعود از اولین سال ورود به مقطع دبیرستان در شهر نور آباد شروع شد.روزی به پدرم گفت:«به مسجدی که می رویم آقایی سیّد در آن جا زندگی می کند که چقدر آدم خوبی است.» پدرم گفت: او سیّد روحانی است که به علت مخالفت با شاه به نورآباد تبعید شده. بعدها ما فهمیدیم که ایشان کسی نبود جز آیت الله شهید مدنی(ره).
پس از مدتی پدرم به فسا منتقل شد و شهید مسعود به فعالیت های خود قبل از پیروزی انقلاب ادامه داد. خوب به یاد دارم نیمه شب، مسعود با لباس آلوده به گِل و لای و نفس زنان به خانه آمد. وقتی پرسیدیم کجا بودی؟ گفت: رفته بودیم سخنرانی آقای ارسنجانی در مسجد روستای خیرآباد که مامورین شهربانی به مسجد هجوم آوردند و ما مجبور به فرار شدیم و از زمین های کشاورزی عبور کردیم و به این وضع دچار شدیم. خدا گواه است گرچه پدرم نظامی بود ولی هیچ گاه مانعی برای پیشرفت مذهبی و دینی آن زمان شهید مسعود نشد.
خاطره۴:قادر رستم پور(برادر شهید)
شهید مسعود مدتی در یکی از روستاهای محروم منطقه داراب به تدریس علوم ابتدایی مشغول بود. خودش می گفت برای رسیدن به آن جا پس از طی مسیر طولانی با ماشین بایستی یکی دو ساعت پیاده می رفتیم تا به روستا می رسیدیم. منطقه ای که از کمترین امکانات رفاهی برخوردار بود. مسعود روزها به تدریس کلاس های چند پایه ای مشغول بود و شب ها هم برای اهالی روستا کلاس های قرآن و احکام برگزار می کرد. به خوبی به یاد دارم روزهای پنج شنبه و جمعه که به خانه می آمد، بیشتر وقتش در بازار برای خرید مایحتاج دانش آموزان محروم محل خدمتش می گذراند.
خاطره۵:قادر رستم پور(برادر شهید)
در زمان جنگ تحمیلی شهید مسعود دو بار به جبهه اعزام گردید. بار اول در عملیات طریق القدس برای آزاد سازی شهربستان. در برگشت از جبهه وقتی از او سوال کردیم چه خاطره ای داری؟ گفت:«فهمیدم تا خدا نخواهد کسی توفیق شهادت پیدا نمی کند. در عملیات، روی یک تانک بودم و اسلحه در دستم بود،ایستاده بودم که تک دشمن شروع شد، تیر کالیبر دشمن درست خورد وسط اسلحه من و اسلحه دو تکه شد ولی آسیبی ندیدم.»
بار دوم سال ۱۳۶۲ قبل از عملیات خیبر بود که عازم جبهه شد و بر اثر ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد. یکی از دوستان نقل می کرد صبح زود بود که درب خانه مان به صدا درآمد، درب را باز کردم، مسعود را دیدم، با او دست دادم، گفتم چه خبر است؟ مسعود گفت: می خواهم به جبهه بروم حلالم کن، می دانم که اگر رفتم به امید خدا دیگر بر نمی گردم، او را در آغوش گرفتم. بغض، گلویم را می فشرد، گریه کردم، او را بوسیدم، نگاهش کردم، گفتم برو به سلامت، تو مرا ببخش، انشالله سالم بر می گردی،شهید مسعود گفت:«اگر دوست خوبی برای من هستی دعا کن تا با شهادت در درگاه خداوند سربلند شوم.»
خلاصه مطلب، همه زندگی شهید مسعود چه قبل از انقلاب و چه بعد از پیروزی انقلاب الهام گرفته از قرآن بود. چون هم قرآن را تعلیم می داد و هم عمل می کرد. در آشنا کردن جوانان به راه دین از هر فرصتی استفاده می کرد و در این راه هرگز نه خسته می شد و نه هرگز از شماتت دیگران ملول. و خداوند پاداش مجاهدان راه دین که همان شهادت است نصیبش کرد.
خاطره۶:حسن درستکار (دوست شهید)
شهید رستم پور یکی از صمیمی ترین دوستان و بلکه بهترین یار و یاور من بود،در یک کلام برادر عزیزی برای من بود که فقدانش لحظه به لحظه مرا رنج می دهد و تا این زمان هرگز هیچ کس نتوانسته است جای ایشان را برای من پُر کند.من با شهید رستم پور از زمان کودکی، هم بازی بودم و در دوران نوجوانی به خصوص در دوران جوانی شدیداً به ایشان علاقه داشتم به طوری که بیشترین ساعات روز را با ایشان سپری می کردم و اگر یک روز ایشان را نمی دیدم اصلاً آرام و قرار نداشتم.
یک عشق و محبت و صمیمیت و برادری عجیبی بین ما حاکم بود. فراموش نمی کنم که وقتی در سال ۱۳۶٠ هر دو نفرمان برای دانشسرای تربیت معلم قبول شدیم، اشک شوق در چشمانمان حلقه زده بود و این را از الطاف خداوند قادر می دانستیم و می گفتیم که الحق، خداوند هم نمی خواهد ما را دور از هم ببیند. پنج شش ماه قبل از اینکه در دانشسرای تربیت معلم قبول شویم تصمیم گرفتیم که با هم به جبهه برویم، و هر دو از بسیج شهرستان فسا به جبهه اعزام شدیم.
خاطره ای که فراموش نمی کنم زمانی بود که می خواستیم وصیت نامه بنویسیم، از هم فاصله گرفتیم و شروع به نوشتن کردیم. وصیت نامه هر دو نفرمان تمام شد، کنار هم نشستیم تا برای هم بخوانیم، ایشان اصرار داشتند که من اول بخوانم و من هم اصرار داشتم اول ایشان بخواند. شروع کردم به خواندن وصیت نامه خودم، ایشان از ابتدا تا انتها گریه می کرد و اشک می ریخت و بعد شهید مسعود وصیت نامه اش را خواند و همان گریه و تضرع برای من شروع شد. در گوشه ای از این دو وصیت نامه هر دو نفرمان مطلبی را نوشته بودیم که بغض گلویمان را پاره می کرد و آن مطلب این بود، مسعود نوشته بود: خدایا برادرم (نام مرا نوشته بود) را حفظ کن و اگر مشیّت بر آن است که درستکار شهید شود،مرا هم شهید کن، بعد خواسته بود که ما را در کنار هم دفن کنند. و عجیب آن است که من هم دعا کرده بودم که خدایا: مسعود عزیزم را در پناه خودت حفظ کن و اگر اراده ات آن است که مسعود شهید شود، شایستگی شهادت به من عنایت کن و من هم خواسته بودم که ما را در کنار هم دفن کنند.
در هر حال دوران دو ماه جبهه و به خصوص در عملیات بستان با هم بودیم و سپس به محل خود یعنی فسا برگشتیم. مدتی بعد و با آن همه وابستگی که داشتیم محل خدمت من استهبان و محل خدمت ایشان داراب تعیین شد.در هر حال یک فاصله مکانی بین ما اتفاق افتاد.در همین فرصت ایشان بدون اطلاع بنده با سه نفر از همکارانش به جبهه رفتند،از آن جا که با همکارانش آشنا بودم بعد از مدتی جویا شدم از نحوه شهادت مسعود، یکی از این دوستان می گفت: در آخرین شب جمعه بود که مسعود دعای کمیل شروع کرد و با صدای بلند گریه می کرد، تا این که شب دوشنبه فرا رسید و شروع کرد به خواندن دعای توسل، آن شب مسعود آن قدر گریه کرد که ما یکی یکی در کنارش نشستیم تا این که دعای توسل را تمام کرد. این دوست می گفت: از مسعود سوال کردم مسعود چی شده این قدر گریه می کنی؟ هم شب جمعه گذشته که دعای کمیل می خواندی و هم امشب که دعای توسل خواندی، چرا این قدر گریه می کنی؟ این دوست می گفت، مسعود به من گفت: فلانی دیگر این دنیا به این بزرگی برایم کوچک شده و قلبم به من گواهی می دهد که امشب شهید می شوم و این گریه، گریه ترس از مردن نیست، گریه شوق وصال با خداست، گریه شوق شهادت است. مسعود برای دوستانش در جبهه حرفی زده بود که بارها برای خودم می گفت:«اگر این جنگ تمام شود و من شهید نشوم، ضرر کرده ام». یک جمله دیگر هم که همیشه ورد زبانش بود و در جمع دوستانش مطرح می کرد این بود که می گفت: من دلم می خواهد اگر خداوند روزی شهادت را نصیبم کرد، سر و گردن و دست راستم قطع شود، می گفتیم چرا؟ می گفت: دستم فدای دست بریده باب الحوائج ابوالفضل العباس و سرم فدای سر بریده آقا ابا عبدالله الحسین، الحق که چه تعبیر زیبایی داشت و الحق که چه زیبا خداوند حاجتش را برآورده کرد.
خاطره۷:حسن درستکار(دوست شهید)
من به دلیل وابستگی زیاد به شهید مسعود تا مدت ها ی زیادی خواب ایشان را می دیدم، یکی از خواب های من این بود: زمانی که به من خبر دادند باید بروی وسایل شهید را از بنیاد شهید تحویل بگیری و بیاوری، به آن جا رفتم، وقتی وسایل را تحویل گرفتم، داخل آن یک قرآن جیبی بود که لای قرآن یک عدد اسکناس صد تومانی بود.آن را به عنوان یاد بودی برداشتم و بقیه وسایل را به آنها دادم، اما از طرفی ناراحت بودم که این قضیه چطور به پدر و مادر شهید مسعود بگویم تا اینکه شهید مسعود خودش آمد به خوابم و گفت: آقای درستکار پول را به پدرم بدهید و او می داند چه کار کند، بعد آمدم پول را دادم به پدر بزرگوار شهید ، تا این که مدتی بعد پدر شهید مسعود آمد نزد من و گفت خواب مسعود دیده ام و ایشان گفتند: مبلغ صد تومان را تبدیل به پنج عدد بیست تومانی کنم و یکی را هم برای خودمان نگه داریم و یکی از بیست تومانی را هم به تو بدهم و خلاصه قضیه این پول با آمدن شهید به خواب هر دوی ما حل شد و بالاخره یاد بود یش نصیب من هم شد. البته لازم به ذکر است که شهید در زمان حیاتش نیز سعه صدر زیادی داشت.