
پرتوی از زندگی نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
وَلَا تَحۡسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمۡوَٰتَۢاۚ بَلۡ أَحۡيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمۡ يُرۡزَقُونَ - آیه 169 سوره آل عمران
«هرگز مپندار کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگان اند، بلکه زنده هایی هستند که نزد پروردگارشان روزی داده می شوند».
مردی از تبار ایمان و ایثار
در دل تاریخ این سرزمین، مردانی زیسته اند که نه تنها خود در راه حق جان دادند، بلکه با تربیت فرزندانی مؤمن، راه نور را ادامه دادند. شهید حمید صابری یکی از آن مردان بزرگ بود، انسانی مؤمن، مردم دار و انقلابی که زندگیش سرشار از مهر، بصیرت و فداکاری بود.
شهید در تاریخ ششم تیرماه ۱۳٠۸ در روستای کوشک قاضی دیده به جهان گشود. پدرش، مرحوم ملا محمد نبی از مدرسین قرآن در روستا بود و بسیاری از اهالی منطقه، خواندن قرآن را با صدای او آموختند.
مادر ایشان نیز تنها یک ماه پیش از شهادت فرزندش به رحمت خدا رفت. شهید صابری دارای شش پسر و دو دختر بود و در کنار خانواده ای پر مهر زندگی ساده ای و مؤمنانه ای را سپری می کرد. شغل ایشان مغازه داری بود و نمایندگی فروش دوچرخه و لوازم جانبی را در شهر فسا بر عهده داشت. او همچنین دارای دو برادر و دو خواهر بود و در میان خانواده و اهالی محل به عنوان فردی کاردان و مورد احترام شناخته می شد.
بُعد اخلاقی-مردم دار، خوشرو، امانت دار
شهید حمید صابری مردی بود از جنس مردم، مهربان، خوشرو و امانت دار. مغازه اش نه فقط محل کسب، بلکه پناهگاهی بود برای اعتماد و احترام مردم. دوچرخه ها را به صورت اقساطی حتی به افراد ناشناس می فروخت، بی آنکه رسیدی بنویسد یا ضمانتی بخواهد. وقتی که از او پرسیده می شد که اگر طرف نیآورد چه؟ با آرامش می گفت:«اگر آورد که آورد، اگر نیاورد، او زیر دَین شماست.» هیچ گاه نمی گفت «مغازه ی من»، همیشه می گفت «مغازتان»، بی ادعا، بی تملک، گویی آن چه داشت، وقف مردم بود. رفتار او، آیینه ای از اخلاق اسلامی بود، ساده، بی ریا و سرشار از محبت.
بُعد اعتقادی-مؤمن و مداح اهل بیت
ایمان در زندگی شهید حمید صابری، نه یک شعار، بلکه یک سبک زندگی بود. او مداح اهل بیت بود و با صدای گرمش، دل ها را به یاد مظلومیت کربلا می برد. در نوحه هایش، اغلب از تشنگی می خواند، از عطش حسین(ع)، از لب های خشکیده یاران، از غربت کربلا«زیر خنجر گفت شاه تشنه لب،تشنه ام تشنه، تن حسین چاک چاک،چو برگ گل امشب است....» و تقدیر چنین رقم خورد که خود نیز با لب تشنه، به همان سرنوشت عاشقانه ای برسد که سال ها در مداحی هایش از آن می سرود. ارتباط نزدیک و صمیمانه ای با مرحوم حضرت آیت الله ارسنجانی، امام جمعه شهر فسا داشت و در مجالس مذهبی، حضوری فعال و مؤثر داشت. دین برای او در رفتار، گفتار و حتی کسب و کارش جاری بود.
بُعد سیاسی-انقلابی با بصیرت
در روزهای پر شور انقلاب، شهید حمید صابری از جمله افرادی بود که با بصیرت و تعهد، در صف اول حرکت های مردمی قرار داشت. در زمان ورود امام خمینی(ره) به ایران، او به همراه جمعی از همشهریان راهی تهران شد تا در استقبال از بنیان گذار انقلاب اسلامی حضور داشته باشد. ارتباط نزدیکش با امام جمعه شهر، نشان از شناخت عمیق و تعهد سیاسی اش داشت، اما هیچ گاه در جناح بندی ها گرفتار نشد و همواره در مسیر حق و ولایت باقی ماند.
نحوه شهادت-لب تشنه، دل عاشق، پیکر مظلوم
در تاریخ دهم اردیبهشت ماه ۱۳۶۱ در عملیات بیت المقدس(منطقه فکه) در حالی که لب تشنه داشت، به مقام رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاکش تا نزدیک به ۷۲ روز در دل خاک و آفتاب ماند، بی نشان، بی خبر، بی وداع. و آن گاه که پیکرش پیدا شد، همسر داغ دیده اش، با نگاهی پر اشک، از روی یکی از دندان های عمل شده اش او را شناخت. شهادتش، همچون زندگی اش، رنگ و بوی حسینی داشت، مظلوم، عاشق و جاودانه.
فرازهایی از وصیت نامه شهید
برادران و خواهران شهید پرور، سخنان امام را فراموش نفرمائید، انشالله زمان، زمان اسلام و ظهور حجت الله صاحب الزمان باشد، یاری مسلمین در جبهه ها باشد. در نماز جمعه، حقیر را دعا بفرمایید. از قول اینجانب به تمام دوستان و همچنین آقای محمدحسین ارسنجانی، پیش نماز و امام جمعه، سلام برسانید. خداحافظ بچه های عزیزم، به فکر مکتب و دین و قرآن باشید، بازماندگان عزیزم امام امت، خمینی را دعا کنید، در زیر سایه امام زمان نگهداری شود. والسلام
با تقدیم احترام حمید صابری
خاطرات شهید
خاطره۱:همسر شهید
خواب دیدم که داخل یک بیابان تنها نشسته بودم، به کوه نگاه می کردم که دیدم شهید صابری از پشت کوه آمد، خیلی جوان شده بود و نورانی، با دو نفر بود. آمدم داد بزنم که کجا بودی که صدایم بیرون نمی آمد و نمی توانستم باهاش حرف بزنم، بهم گفت: چکار می کنی؟ چرا ناراحت هستی؟ گریه ام گرفت و خیلی گریه کردم. گفتم: نگران بچه ها هستم، برای بچه ها دعا کن.
خاطره۲:همسر شهید
شهید حمید، مغازه دوچرخه فروشی داشت که بعد از انقلاب قیمت دوچرخه خیلی گران شده بود، ولی شهید گفت: من دوچرخه هایم برای قبل است و به قیمت قبل می فروشم. من سود زیادی نمی خواهم، که همه مغازه دارها شاکی شده بودند که ما مشتری نداریم، چرا شما ارزان می فروشید، ولی ایشان قبول نکرد و به همان قیمت قبل فروختند. اصلا به مادیات توجه نمی کرد، آن زمان تنها کسی بود که دوچرخه قسطی می داد که همه مغازه دارها اعتراض می کردند.
خاطره۳:همسر شهید
پسرم( شهید رحیم) خیلی به پدرش علاقه مند بود و خیلی دوستش داشت. وقتی که پدرش شهید شد خیلی ناراحت بود و بی تابی می کرد. یک روز آمد کنارم نشست و گفت: مادر! هر چه سوال می کنم راستش می گویی؟ گفتم: بپرس پسرم، گفت: مادر! تو بابایم را درست دیدی، خودش بود؟«چون شهید صابری مدتی مفقود بود، به خاطر همین جنازه اش قابل شناسایی نبود و من، خودم گفتم می روم می بینمش، می شناسمش، وقتی رفتم گفتم: خودم تنها می روم، هیچ کس نمی خواهد با من بیاید، اصلا خدا یک صبر دیگر بهم داده بود، وقتی رفتم فقط استخوان هایش بود و من از روی دندان هایش که عملی بود شناختم و بعد از آن که جنازه را دست زده بودم، تا یک ماه دستم بوی تربت می داد». وقتی به رحیم گفتم، قبول کرد که آن جنازه پدرش بوده است، بعد هم خودش رفت جبهه و به شهادت رسید.
خاطره۴:همسر شهید
یک قناری در منزل داشتیم، وقتی شهید حمید دعا و قرآن می خواند، او هم همراه شهید آواز می خواند. و این برای همه ما خیلی عجیب بود. وقتی که همسرم به شهادت رسید، این پرنده هم بعد از مدتی مرد، که این برای ما باور شده بود که پرنده هم از دوری شهید مرد.
خاطره۵:همسر شهید
بار آخری که می خواست برود جبهه، از همه خدا حافظی کرد و حلالیت طلبید. من خیلی ناراحت بودم که می خواهد برود. به من گفت: چرا ناراحتی؟ این یک تکلیف الهی است و باید بروم. بهش گفتم: من با هشت تا بچه چکار کنم، شما هم دارید می روید. گفت: خدا را شکر کن، شما خدا را دارید، همیشه با شما هست و همه چیز را درست می کند. وقتی باهاش رفتیم امام زاده حسن برای خداحافظی، یک حال و هوای دیگری داشت، خیلی نورانی شده بود. همه اقوام که آمده بودند می گفتند: دیگر بر نمی گرده و شهید می شود، که همین طور هم شد.
خاطره۶:فرزند بزرگ شهید(حاج احمد)
در آن روزها من در دبیرستان ابوذر شیراز مشغول به کار بودم. پدرم در مرحله دوم اعزام به جبهه، برای خداحافظی به آموزشگاه آمد. دیدنش در آن لحظه، با لباس ساده و چهره ای آرام دل را می لرزاند. با نگرانی و محبت، به او گفتم:«بابا جان، دیگران خیلی هستند که دارند می روند جبهه.... شما دیگه نروید.» پدرم با نگاهی عمیق و صدایی محکم اما مهربان، پاسخ داد:«من مسئولیتی دارم، باید انجام بدم.» و رفت... رفت بی تردید، بی تعلل، با قلبی مطمئن و دلی سرشار از ایمان.
آن جمله کوتاه، هنوز در ذهنم طنین انداز است، جمله ای که نشان داد پدرم نه فقط یک مغازه دار یا مداح بود، بلکه مردی بود که مسئولیت را با جانش معنا می کرد. یادش گرامی، راهش روشن و نامش در دل تاریخ جاودانه باد.
خاطره۷:(برادر زاده شهید)
شهید حمید صابری در سال ۱۳۳۱ با یکی از نزدیکان خود ازدواج کرد و سپس برای امرار معاش عازم شیراز شد و در جوار حرم احمد بن موسی(ع) به مغازه داری پرداخت. پس از مدتی مریضی سخت و دشواری بر ایشان عارض گردید. به طوری که تمام بستگان و دکترها از او قطع امید کرده بودند.اما شهید بزرگوار در همین حال، دائم شفای خود را از حضرت بقیه ا... خواستار و از ایشان استمداد می طلبید، تا این که یک شب امام زمان(عج) را در خواب ملاقات می کند و شفای عاجل خود را از او می گیرد و اما در همان شب، آقا امام زمان نوید شهادت را به او می دهد.
پس از صحت کامل به اتفاق خانواده به زیارت حضرت رضا(ع) مشرف می شود و در همان جا با خدای خود عهد و پیمان می بندد که هر زمان و هر موقع در صورت نیاز جانش را فدای راه خدا کند. ایام، ایام محرم بود و گویا در همان زمان به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین (ع) لبیک می گفت و خود را برای روز موعود آماده می نمود. تا اینکه بالاخره جنگ حق و باطل در کربلای ایران شروع شد و شهید حمید بدون فوت وقت و با توجه به این که چندین فرزندش در جبهه ها حضور داشتند، به جبهه به کمک و یاری رزمندگان شتافت و بالاخره به عهد و پیمان خود وفا کرد و جان شیرینش را نثار اسلام و میهنش کرد.
شهید، مادر بزرگم(مادر خودش) را خیلی دوست می داشت و مادرش نیز بالعکس«« چون شهید به والدین خود مخصوصاً مادرش خیلی احترام می گذاشت» و همیشه به مادرش می گفت: انشالله من داغ شما را هیچ وقت نبینم، وتا زنده ام سایه ات از سرم کم نشود و مادرش هم همین مطلب را تکرار می کرد. خیلی عجیب از آن جا که هر دو نیّتشان خیلی پاک بود داغ یکدیگر را ندیدند. به این طریق که عمویم(شهید حمید) برای بار دوم به جبهه رفت و در همان روزمادر بزرگم مقداری کسالت داشت، عمویم که به جبهه رفت بعد از یک ماه مادر بزرگم فوت کرد و این خبر به عمویم نرسید و حدود کمتر از یک ماه بعد نیز عمویم به شهادت رسید و مادر بزرگم زنده نبود تا داغ عزیزش را ببیند و خلاصه خداوند با آنها، یار بود که آن دو عزیز از دست رفته، داغ یکدیگر را نبینند.روحش شاد و نامش جاودان
خاطره ۸:پسر دایی شهید رحیم صابری(مجتبی صابر نژاد)
از بزرگواری، مهربانی و خانواده دوستی شهید عمو حمید هر چه بگویم کم گفته ام. همین قدر یادمه که حتی به من که در آن زمان کودکی بیش نبودم، احترام خاصی می گذاشت و همیشه با محبت و مهربانی می گفت:«به به، آقا مجتبی خوش آمدی، چطوری عمو؟»بعدش هم من و رحیم را سوار دوچرخه می کرد و به مغازه اش می برد.یادمه شهید عمو حمید صدای بسیار قوی و رسایی هنگام مداحی داشت. شبی حین عزاداری توی حیاط مسجد جامع کوشک قاضی در ماه محرم، برق رفت. عمو حمید مداحی اش را ادامه داد... برای او بلندگوی دستی آوردند، عمو توی حال خودش بود... بلندگو را کنار زد و با طنین صدایی که پر از حس و حال عشق به امام حسین(ع) بود نوحه را تا پایان خواند. چه بی ریا بود و چه اخلاصی داشت.
و اما یادمه مدتی بود که خبرهای ضد و نقیضی از شهادت یا اسارت عمو حمید به گوش می رسید. پدرم مرحوم حسن صابر نژاد که در آن زمان پرسنل تیپ ۳۷ زرهی و به جِد پیگیر این قضیه بود،مناطق عملیاتی جنوب را جستجو می کرد تا این که بعد از بازگشت از منطقه طبق معمول ما برای دیدار با اقوام،عازم فسا شدیم. توی گاراژ دروازه اصفهان بود که حاج دایی علی تولایی را دیدیم،ایشان بی خبر از همه جا به پدرم تسلیت گفت. بابا که مدت ها بود در بیابان ها و شنزارهای فکه دنبال پسر عمویش می گشت، یکباره شوکه شد و گفت:«مگه میشه؟» و خدا می داند که از شیراز تا فسا سرش را روی صندلی جلو گذاشته بود و بلند بلند گریه می کرد، طوری که مسافران اتوبوس یکی یکی می آمدند و او را دلداری می دادند .وابستگی عاطفی و علاقه شدیدی بین این دو پسر عمو وجود داشت.صحنه ای که هیچ وقت از یادم نمی رود زمانی بود که به فسا رسیدیم و وارد حیاط منزل شهید عمو حمید شدیم، یکباره عمه و تمام عمه زاده ها خصوصاً رحیم، بابا را در آغوش گرفتند و گریه و زاری سر دادند، و او اشک می ریخت و دست نوازش به سر بچه ها می کشید و آنها را دلداری می داد. بعد از آن بود که پدرم گفت: پیکر مطهر حمید آقا را من خودم در شنزارهای منطقه فکه پیدا کرده بودم ، عکسش را هم داشت، همرزمان پدرم بعد از بررسی پلاک، متوجه شده بودند که این پیکر مقدس متعلق به شهید حمید صابری است، به همین خاطر فرمانده تیپ با مخفی کردن موضوع، پدر را به مرخصی اجباری فرستاده بود. روحش شاد و نامش جاودان
خاطره۹:جعفر صادقی (فرشاد صدقی)همرزم شهید
بنام خدا.
هم خاطره ای از عملیات بیتالمقدس
وهم خاطره ای از شهید عزیز حمید صابری:
در خوزستان،فکه،عملیات بیتالمقدس باشهیدحمید صابری همرزم بودم.
رمز عملیات
بسم الله القاسم الجبارین یا علی ابن ابی طالب
۱۳۶۱/۲/۱۰
تیپ المهدی.عج.
گردان. ۹۱۹
به فرماندهی سردار شهید عباس کاظمی
فرمانده گروهان یکم:
پاسدار اسفند یار نیکومنش
فرمانده گروهان دوم:
سردار شهیدعلی اکبر امینی نژاد
فرمانده گروهان سوم:
سردارشهید مختار مهماندوست.
اون موقع هنوز تیپ المهدی به لشکر تبدیل نشده بود وگردانهاهم نامگذاری نشده بودند و شماره داشتند.بعد برای گردانها نامهایی مثل فجر.کمیل.مالک اشتر و...گذاشتند.
در گردان ما چند بزرگسال ازجمله شهید صابری و...بود و تعدادی نوجوان در سن و سال من که حدود ۱۵/۵ساله بودم.شب عملیات گفتند منطقه رملی و مسافت پیاده روی زیاد است،برای افراد مسن ونوجوان سخت است،شرکت نکنند.ولی مانوجوانان و تعدادی از بزرگسالان از جمله شهید صابری به اصرار شرکت کردیم.از حدود ۸یا۹شب 9اردیبهشت تا نماز صبح 10اردیبهشت بطرف دشمن حرکت کردیم تا به خاکریز دشمن رسیدیم.
نماز صبح را به همان صورت درازکش باپوتین، تیمم گرفتیم وخواندیم.
هوا در حال روشن شدن بود ولی دستور حمله صادر نشد،همه نگران بودیم که چرا دستور حمله نمیدهند؟
گفتند بایستی عقب نشینی کنیم .اکثر رزمندگان از کلمه عقب نشینی بدشان میآمد و میگفتند:مثل یکماه پیش که در عملیات فتح المبین پیروز شدیم، باید بجنگیم,ودشمن را نابودکنیم.ولی دستور این بود که عقب نشینی کنیم.چون این عملیات ابتدایی بیتالمقدس ومقدماتی فتح خرمشهر بود ،شاید یک عملیات فریبکاری برای دشمن بود تا نیروهای خود به این منطقه بیاورد واز تحرکات وفعالیت رزمندگان اسلام در حوالی خرمشهر غافل شود وکمکی به رزمندگان در عملیات آزادسازی خرمشهر گردد.بالاخره عقب نشینی شروع شد.
تعداد زیادی تانک جنگی عراقی که نیروهای پیاده شان هم درکنار آنها بود ، ما را تعقیب و بطرف ما شللیک میکردند.اما ما رزمندگان با توکل بخدا وروحیه انقلابی باآنها جنگیدیم و اکثر نیروهای پیاده شان و تیربارچی های روی تانکها را به هلاکت رساندیم.
تعدادتانکها و مهمات آنها آنقدر زیاد بود که بعضاً برای یک رزمنده ایرانی که در حال حرکت بود، یک گلوله شللیک میکردند.ولی آرپی جی زن، نسبت به تعداد تانکها بسیار کم داشتیم.آرپی جی زن ها که اکثرا جوانان رشید وتوانمند بودند بطرف تانکها رفتند و چند تانک را نابود کردند واین باعث شد که تعدادی از تانکها توقف کنند یا از سرعت خود بکاهند.وبه همین دلیل فاصله تانکها با ما بیشتر شد.
تقریبا اکثر رزمندگان در پیاده روی شب گذشته تمام آب قمقمه خود را خورده بودند و اکنون آبی نداشتند.از شدت تشنگی توان حرکت سریع در رملهای گرم وداغ رانداشتیم.
جنازه های شهیدان که در اطرافمان میدیدیم که با گلوله تانک قطعه قطعه شده بودند باعث تضعیف روحیه مان میشد.گرما زده شده بودیم وزبان ودهان وگلو ولب های مان از تشنگی خشک شده بود بطوریکه به سختی سخن میگفتیم.در حین عقب نشینی شهید حمید صابری را دیدم که پس از مبارزه ای که ساعتی قبل با نفرات پیاده دشمن داشت و بعداز آن طبق دستور درحال عقب نشینی بود،خسته شده و نشسته بود، گفت دیگر توان راه رفتن ندارم.چون با ایشان هم ولایتی بودیم واز قبل همدیگر را میشناختیم وحدود چهل روز هم در همین مرحله در جبهه باهم بودیم.
مقداری از راه را به اصرار و تشویق من آمد و هرچه میخواست بنشیند یاروی زمین دراز بکشد،نگذاشتم و تقریبا اورا از منطقه عراقی ها دور ساختم ،ولی در یک نقطه که گودالی از اثر گلوله تانک ایجاد شده بود نشست و هرچه اصرار کردم دیگر حرکت نکرد.من هم پس ازحدود یک دقیقه استراحت به عقب نشینی ادامه دادم..به نظرم حدود ساعت یک یا دو بعداز ظهر بود که از هم جدا شدیم.بالاخره حدود ساعت ۴عصر به خط نیروهای خودی رسیدیم و ادامه...تعدادی از برادران عزیز مادر این عملیات شهید،مجروح ویا اسیر شدند.ولی من باوجود اینکه تقریبا از نظر سنی کوچکترین ها بودم، سعادت پیوستن به شهدا وآسمانی شدن را نداشتم.
ان شاءالله که روح شهدا شاد وعاقبت بخیری نصیب همه ی ایثارگران ،رزمندگان،جانبازان،آزادگان، و خانواده های محترم آنان وازجمله من گنهکار شود.
تعدادی از رزمندگان،شهدا،آزادگان،جانبازان این عملیات از شهر فسا وروستای کوشکقاضی بودند،
من نام نمیآورم تا عزیزی از قلم نیفتد.ان شاء الله که مرا ببخشند
خاطره۱٠:علی اصغر برّا(دوست و همرزم شهید)
قبل از عملیات بیت المقدس همراه جمعی از رزمندگان شهرستان فسا که شهید حمید صابری هم جزو ما بود دراردوگاهی نزدیک منطقه رقابیه مستقر بودیم.
صبح روز نهم اردیبهشت ماه ۱۳۶۱به رادیو کوچکی که در دست بچه ها بود گوش می دادیم.خبرگزاری ایران گزارش می داد که دیشب رزمندگان اسلام حمله گسترده ای بر علیه نیروهای متجاوز بعثی شروع کرده اند.آهنگ حماسی پخش می شد که یکباره فرمانده گردان عباس کاظمی که بعداً شهید شد اعلام کرد بچه ها بلند شوید،به ما اعلام کرده اند که حرکت کنیم.
با این خبر بچه ها از جا پریدند و خوشحال و با روحیه بالا آماده حرکت شدیم. ساعت حدود۳عصر بود که با تجهیزات نظامی سوار ماشین ها شدیم و به طرف رقابیه حرکت کردیم و پس از ساعتی به جبهه رسیدیم.من چون معاون دسته بودم به دستور فرماندهی، بچه ها را سریع به خط کردم، گفتم قمقمه ها را پر کنید، وضو بگیرید و به اندازه کافی مهمات بردارید.
نزدیک غروب بود که از منطقه رقابیه با پای پیاده به سمت فکه حرکت کردیم در بین راه ساعتی راه می رفتیم و دقایقی می نشستیم. بخاطر خستگی بین راه تذکر می دادند که مراقب باشید کسی از مسیر خارج نشود. از رقابیه تا فکه تقریباً راه طولانی بود و زمین ماسه ای که کار ما را سخت تر می کرد. نزدیکی های اذان صبح به نزدیک تپه های فکه رسیدیم. حمله بچه ها از چند محور به طرف عراقی ها شروع شد، فاصله ما با آنها زیاد نبود. با صدای الله اکبر تازه عراقی ها متوجه ما شدند، از سنگرهاشون بیرون می آمدند و به طرف فکه فرار می کردند. ما تا جایی که در توان داشتیم آنها را دنبال کردیم، تمامی سنگرهای آنها به دست ما افتاد.
چیزی نگذشت که هوا گرم و گرم تر شد، اکثر بچه ها آب قمقمه ها را خورده بودند و تقریباً آبی وجود نداشت. فرماندهی دستور داد که بچه ها برگردید به عقب تا این که نیروهای تازه نفس برسند و جای ما را پر کنند.عملیات در منطقه فکه در واقع نوعی عملیات پشتیبانی بود که توجه عراقی ها از منطقه اصلی که تصرف خرمشهربود منحرف کند.
برای عقب نشینی و بازگشت به منطقه رقابیه آب لازم بود، اگر ما به تانکر عراقی ها که نزدیک خط مقدم درگیری بود دسترسی پیدا می کردیم مسئله بازگشت حل بود و گرنه خیلی از بچه ها از تشنگی به شهادت می رسیدند. به محض عقب نشینی، عراقی ها متوجه شدند و با تانک و نفربر برای محاصره نیروها روانه شدند. ما باید هم عقب نشینی می کردیم و هم با تانک های عراقی ها مقابله می کردیم. خیلی از بچه ها حین عقب نشینی بر اثر گلوله عراقی ها به شهادت رسیدند. بچه ها از تشنگی مثل مور و ملخ روی تانکر اب عراقی ها ریخته بودند و هرکس تلاش می کرد از تانکر آب، قمقمه ای بردارد که ناگهان عراقی ها شروع به تیراندازی خمپاره کردند و بچه ها پراکنده شدند.
در آن جا آب یعنی زندگی مجدد، آب یعنی وجود یک انسان، اگر به اندازه یک استکان آب پیدا می کردیم می توانستیم خودمان را به عقب برسانیم وگرنه مرگ در صحرای برهوت فکه حتمی بود.در همان منطقه چند نفر از بچه های فسایی از جمله حمید صابری دیدم که تا آخرین نفس یا حسین می گفت و از تشنگی به شهادت رسید و هیچ کاری از دست کسی بر نمی آمد.
ایشان مداح اهل بیت و نوحه خوان حضرت ابی عبدالله بود و مثل سرور و مولایش تشنه لب به شهادت رسید.وقتی شهید حمید صابری را دیدم ناخودآگاه به یاد نوحه های سوزناکش در ماه محرم در مسجد جامع کوشک قاضی افتادم که می خواند: زیر خنجر، شاه تشنه لب، گفت تشنه ام، تشنه... خدایش رحمت کند و با شهدای کربلا محشور گرداند.