
پرتوی از زندگی نامه
شهید بزرگوار علیرضا اولاد حسینی فرزند مرحوم درویش علی در دوم اردیبهشت ماه ۱۳۳۶ در روستای کوشک قاضی متولد شد و در یک خانواده ای مذهبی و متدین پرورش یافت و بزرگ شد.در دهمین بهار زندگی اش پدرش را از دست داد و از همان کودکی از سایه سار دستان پر عطوفت پدر بی نصیب ماند.مادرش با زحمت فراوان او را بزرگ کرد.شهید علی رضا تا ششم ابتدایی به تحصیلات خود ادامه داد ودر هنگام پیروزی انقلاب همدوش و همگام با مردم در تظاهرات و راهپیمایی ها حضوری فعال داشت و با تبلیغات و نشر اعلامیه های امام راحل در آگاهی اذهان عمومی بویژه جوانان نقش به سزایی داشت.
بعد از پیروزی انقلاب به استخدام ژاندارمری سابق در آمد و با شروع جنگ تحمیلی چند مرتبه به جبهه اعزام شد و سر انجام در عملیات بیت المقدس و آزاد سازی خرمشهر خونین در تاریخ سوم خرداد ماه ۱۳۶۱ به شهادت رسید و پس از تشییع در گلزار شهدای روستای کوشک قاضی به خاک سپرده شد.روحش شاد،یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
وصیت نامه
بسمه تعالی
در راه خدا و دین خدا و اسلام باید ایثار داشت و گذشت نمود. از مال، از نیروی وجودی و از جان که خدا آن را بخشیده برای خدمت و برای خدا نکات زیر را رعایت فرمایید:
خود پسند و مقام پرست و ریاست طلب نباشید. کارمان را خالصانه، نه برای ریا و خود نمایی انجام دهیم. خدا را هیچ وقت از یاد نبریم و ناظر بر اعمالمان بدانیم. رفتار، کردار و گفتارمان از روی عقل و اندیشه باشد، نه لجوج و کینه توز باشیم. در مقابل سختی ها و مشکلات حتماً مقاوم و با استقامت باشیم. انرژی که مصرف می کنیم برای خدا و به موانع که برخورد می کنیم، به خدا و امام زمان(عج) متوسل شویم و در پایان فرمایشات امام خمینی، رهبر انقلاب را در سرلوحه کارمان قرار داده و اجرا نماییم. والسلام. علیرضا اولاد حسینی
دست نوشته هایی از شهید:
از روزی که آمادگی خود را برای اعزام به جبهه اعلام نموده بودم در مورخه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۶۱ به ابنجانب ابلاغ گردید که آماده باشید. بنده وقتی نداشتم که خانواده ام از فیروزآباد به فسا ببرم. بوسیله تلفن اطلاع دادم که بنده عازم جبهه هستم، برادرم بیاید و خانواده ام را به فسا ببرد. چون برادرم کار داشت، عمویم مشهدی اصغر و دامادم حبیب به فیروز آباد آمدند.
یک شب بود که استوار حفیظی، گروهبان صفرپور به منزل ما آمدند، دور هم بودیم و بنده داشتم وسایلی که احتیاج داشتم جمع می کردم، خانواده ام خیلی ناراحت بودند ولی چه می شد کرد. این سعادتی بود که خداوند نصیب من کرده بود. با بچه ها دور هم صحبت می کردیم و می خندیدیم، تا این که شب شد، وقتی بچه ها می خواستند بروند دلم شور دیگری داشت که شاید آخرین بار باشد که آنها را می دیدم. با آنها خدا حافظی کردم و حلال بودی طلبیدم، شب خوبیدم و صبح ساعت ۶/۵ طبق معمول هر روز به هنگ رفتم، ولی آن روز غیراز روزهای دیگر بود چون می دانستم که رهسپار جبهه حق علیه باطل هستم.
برای خدا حافظی به منزل آمدم، دلم شور دیگری داشت چون داشتم از پاره های تنم معصومه و جواد جدا می شدم شاید هم برای همیشه، مادرم مرا بوسید، اما همسرم منزل نبود، بیرون رفتم، دیدم برایم حوله می خرد و در منزل با او خدا حافظی کردم ولی نمی دانم در قلبش چه می گذشت. حدود ساعت دوازده بود که بچه های عقیدتی سیاسی ما را از زیر قرآن رد نمودند و یک جلد قرآن و یک عکس امام به ما هدیه دادند.
به شیراز عزیمت کردیم و مستقیم به گردان ضربت رفتیم، تفنگ و فشنگ که داشتیم تحویل گردان دادیم و شب به منزل حسن رفتم،بیست و دوم اردیبهشت ۶۱ بود ما را سازمان دادند و بنده فرمانده گروه دسته یکم شدم.ساعت یازده بودکه حرکت کردیم و از بهبهان گذشتیم و وارد ماهشهر شدیم، از طرف امام جمعه و سپاه ماهشهر از ما پذیرایی کردند و سه بامداد بود که به آبادان رسیدیم.
در یک مسجد خوابیدیم و صبح بوسیله گارد دولتی ما را به طرف خرمشهر حرکت دادند. از روز ۲۳ اردیبهشت مسئولیت سنگر و گروه به عهده داشتم. با ستوان رمضانی که مثل برادر بودیم در سنگر دیده بانی و سنگر آتش رفتیم. چون روز اول بود بچه ها صدای انفجار به گوششان نخورده بود و می ترسیدند، خلاصه، شب شد و چشمتان روز بد نبیند، مثل باران بهار خمپاره، آر پی جی و تمام توپهای دیگر روی سرمان بود، آن شب از ترس هیچ کس خوابش نمی برد، با یکدیگر وداع می کردیم. برادران اکیپ قبلی ما را دلداری می دادند. فاصله ما با عراقی ها فقط رود کارون و حدود ۲٠٠ متر بود.
آن شب بنده اولین دعای کمیل را در سنگر خواندم و برای رزمندگان و امام دعا کردم. شب خوابیدیم، صبح شد. برادران مقداری توپ و تفنگ و خمپاره و وسایل دیگری که آنجا بود صورت جلسه کردند و تحویل بنده دادند، چون ماموریتشان تمام شده بود. روزی که اکیپ قبلی رفتند، بنده کار را بین بچه ها تقسیم کردم و هر کس در محل خودش مشغول به کار شد.هر چه به ظهر و بعد اظهر می رسیدیم نیروهای عراقی بیشتر می شدند. شب به اتفاق فرمانده دسته به سنگر خط آتش رفتیم، من سه گلوله آرپی جی شلیک کردم،گروهبان جوکار با تیربار تیراندازی می کرد،خلاصه آتش عراقی ها را خنثی کردیم.
موقعی که از سنگر آتش به محل سنگر استراحت می رفتیم و از کانال عبور میکردیم،یک گلوله آر پی جی جلوی من افتاد که با سر، خودم را به درون کانال انداختم، آن شب من مردن را با چشم خودم دیدم ولی از آنجا که امام زمان فرمانده کل قوا هستند ما را حفاظت می کردند، شاید هم دعاهای شما بود که ما را نجات داد. از آن شب بیشتر مراقب بودیم تا اینکه به مرور به وضع آنجا آشنا شدیم، به پیشنهاد بچه ها نماز جماعت می خواندیم، کلاس قرآن تشکیل دادیم، بعد از چند روز به آبادان آمدم وقتی شماره تلفن گرفتم، مادرم گفت که معصومه مریض است، از من کاری بر نمی آمد، نمی دانستم کجای دنیا هستم، از آبادان برگشتم و برای خانواده نامه نوشتم.
اما معجزه ای که با چشم خودم دیدم شب حدود ساعت یازده بود که گروهبان جوکار پاسبخش بود، رفت سری به بچه ها که در سنگر بودند بزند، که یک مرتبه دیدم سراسیمه وارد شد و گفت: سنگرها بمباران کردند و بچه ها زیر خاک رفتند، با عجله به طرف آنها رفتیم، مثل باران گلوله می بارید، وقتی آنها را از زیر آوار بیرون آوردیم، دیدم که حتی ناخن آنها هم زخم نشده، این که می گوییم امام زمان (عج) فرمانده و حافظ ماست به این علت است، تا صبح شروع کردیم به سنگر سازی، تا اینکه به ما خبر دادند امشب عملیات هست، بنده به اتفاق گروهبان جوکار و سه نفر از بچه ها در خط آتش بودیم، از هر طرف گلوله می بارید و آسمان تاریک خرمشهر مثل روز روشن شده بود. اما دلم می خواست آن شب آنجا بودی و دلاوریهای رزمندگان را می دیدی که با چه علاقه و شوقی به سوی معبودشان می رفتند، آن شب هم چیزی نمانده بود که بنده هم به آن فیض بزرگ برسم ولی نمی دانم چرا این سعادت نصیب بنده نشد. علی رضا اولاد حسینی ۱۳۶۱/۲/۲۹
خاطره از همسر شهید
برای آخرین باری که می خواست به جبهه برود شور و حالی دیگر داشت. ما از رفتن او ناراحت بودیم ولی خودش خوشخال و سرحال بود. وسایلی که احتیاج داشت جمع کرد. من به این فکر می کردم که امشب، اخرین دیدار ما هست و دیگر او را نمی بینم. روز قبل رفت با همه خدا حافظی کرد و حلالیت طلبید، موقع خداحافظی اشک در چشمانم جمع شده بود و شهید علی رضا مرا دلداری می داد و می گفت نگران چیزی نباش و گفت نگرانی من فقط این است که می خواهم از پاره های تنم معصومه و جواد جدا شوم و بعد بچه ها را بوسید و گفت شاید دیگر آنها را نبینم و با مادرش نیز خدا حافظی کرد و پیشانی او را بوسید و رفت و این سفر آخرش بود که به شهادت رسید.