
پرتوی از زندگی نامه
لاله های سرخ رنگ اروند، هر یک نشان از عاشقانی پر سوخته دارند که در گِرد شمع انقلاب اسلامی سوختند و با بذل جان خویش زینت بخش این آب و خاک مقدس شدند.
در روز نهم شهریورماه سال ۱۳۴۳ که تابستان آماده می شد جای خود را به پاییز زیبا بدهد شهید ابراهیم چوپانی در خانواده ای مذهبی و متدین در روستای کوشک قاضی چشم به جهان گشود.
پدرش مشهدی ولی از مردان مؤمن و خداجو و مادرش خانم شمسی مرزبان، مادری مؤمن و پاکدامن بود که شهید عزیز را در دامان پاک خود پرورش داد و از همان کودکی علاقه شدیدی به او داشت.
شهید ابراهیم فرزند هشتم خانواده هست که پنج خواهر و سه برادر دارد. از همان زمان کودکی بسیار با اخلاق و مؤمن و زحمتکش بود که خصوصیات خوب اخلاقی او زبانزد خاص و عام بود.
از زمانی که قدرت بدنی اش یاری می کرد تابستان ها را در کارگاه های آجر پزی کار می کرد و مخارج تحصیل خود را فراهم می کرد.وی دوره ابتدایی را در دبستان مهذب کوشک قاضی و دوره راهنمایی را در مدرسه دهخدا و دوره متوسطه را در دبیرستان ولی عصر(عج) شهرستان فسا گذراند و موفق به اخذ دیپلم تجربی گردید.
شهید ابراهیم علاقمند شغل معلمی بود به همین خاطر برای شرکت در آزمون تربیت معلم ثبت نام کرد ولی چند ماه پیش از برگزاری آزمون به درجه رفیع شهادت نائل آمد که در روز آزمون عکس شهید را روی صندلی اش گذاشتند.
شهید ابراهیم علاقه شدیدی به امام خمینی (ره) داشت و در فعالیت های فرهنگی و مذهبی شرکت می کرد به طوری که بیشتر اوقات فراغت خود را در پایگاه بسیج و مساجد و شرکت در نماز جماعت و جلسات قرآن و دعا می گذراند. ایشان علاقه زیادی به نماز جمعه داشت به طوری که برای تشویق دوستان و جوانان روستا به آنها گفته بود هر کس در نماز جمعه شرکت کند ناهار ساندویچ مهمان من است و از جیب خودش که حاصل دسترنج و زحماتش در کوره های آجرپزی بود آنها را مهمانی می کرد.
شهید ابراهیم در طول سال، روزهای دوشنبه و پنجشنبه و یا جمعه را روزه می گرفت. شهید علاقه زیادی به والیبال داشت و به خاطر قد بلند و رشیدش هرگاه موقعیتی پیش می آمد به این ورزش می پرداخت.
پس از پایان تحصیلات متوسطه و اخذ دیپلم در تابستان ۱۳۶۴ داوطلبانه راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و در گردان فجر لشکر ۳۳ المهدی در کنار شهیدان بزرگواری چون شهید مرتضی جاویدی به جهاد در راه خدا پرداخت.او از نیروهای زبده گردان فجر بود و در عملیات والفجر هشت جزو نیروهای خط شکن برای حمله به فاو بود که با وجود استحکامات زیاد و نیروهای فراوان دشمن، رزمندگان اسلام موفق به تصرف فاو شدند.
شهید ابراهیم در فاو زخمی می شود و هر چه دوستانش اصرار کردند که به عقب برگردد راضی نمی شود و سرانجام با اصرار و پافشاری همرزمانش قبول می کند که به عقب برگردد ولی زمانی که به محل انتقال مجروحان می رسد آمبولانس حمل مجروحان حرکت کرده بود و شهید ابراهیم موفق به بازگشت نمی شود، در همین زمان خمپاره ای در کنار شهید به زمبن اصابت می کند و باعث به شهادت رسیدن او می شود. روز پرواز روح شهید عزیز به ملکوت اعلی مصادف با ۱۳۶۴/۱۱/۲۷ بود.
شهید ابراهیم وصیت کرده بود که در صورت شهید شدن، نمازش را امام جمعه وقت فسا آیت الله ارسنجانی بخوانند. پیکر پاک شهید بر دستان اقیانوسی از مردم شریف فسا و روستاهای تابعه خصوصاً مردم شریف و شهید پرور روستای کوشک قاضی تشییع شد و در گلزار شهدای روستا در جوار دیگر شهیدان سرافراز آرام گرفت.
مادر مهربان شهید پس از چندین سال تحمل رنج فراق فرزند عزیزش سرانجام در تاریخ ۱۳۷۹/۵/۴ به فرزند شهیدش پیوست و در دارالرحمه کوشک قاضی به خاک سپرده شد.
پدرگرامی شهید هم در تاریخ ۱۳۸۱/۹/۱۳ به شهید عزیزش پیوست و در دارالرحمه کوشک قاضی به خاک سپرده شد. روحشان شاد و یادشان گرامی.
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
شما برای حفظ اسلام دارید می جنگید(امام خمینی)
ای هم نفسان بودن و آسودن ما چیست، یاران همه کردند سفر، بودن ما چیست، بشتابید رفیقان که عزیزان همه رفتند، ساکن شدن و راه نپیمودن ما چیست. اکنون که با قلبی لبریز از عشق به لقاالله قصد عملیات داریم، چون وقت کافی جهت مفصل نوشتن وصیت نامه ندارم خیلی خلاصه مطالبی را فهرست وار به امت شهید پرور یادآور می شوم.
امت شهید پرور، ایران اسلامی اکنون می رود که از مرزهای جغرافیایی بگذرد و جهانی شود و ما هم این توفیق را پیدا کردیم که در لشکر اسلام حضور پیدا کنیم و در گسترش اسلام سهیم باشیم. از امت شهید پرور عاجزانه استدعا دارم که وحدت را برای حفظ و حراست اسلام رعایت نمایند. از روحانیت متعهد پشتیبانی نمایند. در نماز جماعات، دعاها و خصوصاً کمک به جبهه ها کوشا باشند. از همسالان، جوانان و دوستان می خواهم راه شهیدان که همان راه اباعبدالله هست ادامه داده و لحظه ای از خدا غافل نشوند که خداوند هر لحظه ناظر بر اعمال ماست.
خدمت مردم شهرستان و روستای خود و خدمت امام جمعه محترم سلام عرض می کنم و خواهشمندم نماز مرا چنانچه توفیق شهادت نصیبم شد، ایشان(امام جمعه) بر من بخوانند. از خانواده محترم خودم به خصوص مادر مهربانم که بعد از خداوند از بهترین می باشد، خواهشمندم که مرا حلال کنند. هر چند در مدت حیات فرزند خوبی برای ایشان نبودم و خیلی آنها را ناراحت کردم و زحماتی برایشان به وجود آوردم.
انشالله امیدوارم که در عملیات آینده رزمندگان اسلام بتوانند تا سرحد اهداف تعیین شده پیش بروند. از تمام کسانی که مرا می شناسند حلالیت می طلبم. مراسم یاد بود من را خیلی ساده و کم خرج بجا آورید. خانواده ام توقع بیش از حد از دولت نداشته باشند. اسلام را یاری کنند و امام را تنها نگذارند که خون شهدای اسلام از ما شکایت خواهند کرد.
ما موظفیم این انقلاب اسلامی را به انقلاب حضرت مهدی (عج) متصل نماییم. مقداری پول در خانه دارم که به مادرم دهید. مقداری کتاب دارم به اسدالله نوحی بدهید. یک دفتر چه قرمز در کیف من هست که به اسدالله بدهید و در آخر سلامتی امام و پیروزی رزمندگان اسلام از خداوند متعال خواستارم. اگر در اقوام ما ازدواجی قرار است صورت گیرد به هیچ وجه کوتاهی نکنید که روح من ناراحت می شود. در ضمن دو روز روزه قضا دارم که زحمت بکشید روزه بگیرید. موج زخود رفته ای باز خروشید و گفت:«هستم اگر می روم، گر نروم نیستم.» خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار
ابراهیم چوپانی ۱۳۶۴/۱۱/۱۵
خاطرات
خاطره۱:خواهر شهید
ابراهیم خیلی پرهیزکار بود، اهل روستا او را به با ایمان بودن می شناختند و او را خیلی دوست داشتند. در زمانی که ابراهیم در جبهه بود هر وقت چیزی برایمان می آوردند و یا می خریدیم و قابل نگهداری بود، برایش نگه می داشتیم تا وقتی از جبهه آمد به او بدهیم. بعد از این که چند ماهی در جبهه بود به خانه آمد، خیلی خوشحال بودیم، ما چند خواهر، ابراهیم را خیلی دوست داشتیم. او خیلی مهربان بود، به برادرم که بیمار بود بسیار رسیدگی می کرد. آن روز تا به خانه آمد به سراغ برادرم رفت، او را در آغوش گرفت و بوسیدش. چند تا نارنگی و پرتقال که قبلًا یکی از اقواممان برایمان آورده بود. ابراهیم نارنگی را دوست داشت و من آن را برایش نگه داشتم و به او دادم، یکی از نارنگی ها را برداشت، آن را پوست کند تا آمد بخورد، مکثی کرد و نخورد، گفت:«این نارنگی ها کجا بوده؟» گفتم بخور، چکار داری کجا بوده، گفت تا ندانم که چه کسی آورده، آن را نمی خورم، به او گفتم فلانی آورده، زود نارنگی را در ظرفی که جلویش بود گذاشت و گفت معلوم نیست که چه کسی این ها را به او داده و من چون نمی دانم صاحبش کیست نمی خورم.
خاطره۲: اسدالله نوحی(دوست شهید)
بسمه تعالی
زبان خامه ندارد سّر بیان فراق
و گر نه شرح دهم با تو داستان فراق
سخن گفتن در باره شهیدی است که نماد عشق و صفا و مظهر جوانمردی و شجاعت و الگوی اخلاص و صمیمیت بود.بنابراین خیلی سخت است که آن گونه که شایسته است بیان کنم،ولی از قدیم گفته اند:
آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگی باید چشید.
اندکی از ویژگی های این شهید عزیز را بازگو می کنم تا سرمشقی باشد برای جوانانی که آن دوران را درک نکرده اند و چنین انسان های شایسته ای را کم دیده اند.
ابتدای دوستی من و شهید چوپانی به اندکی پیش از پیروزی انقلاب بر می گردد.آن زمان که هر دو در مدرسه راهنمایی دهخدا هم کلاسی بودیم و به خاطر هم محلی بودن و مخصوصاً روحیات مشترک، کم کم یک دوستی و الفتی بین ما شکل گرفت تا جایی که در کلاس درس کنار هم در یک میز می نشستیم.با پایان دوران راهنمایی،با هم وارد دبیرستان ولی عصر(عج)شدیم.شهید عزیز در رشته تجربی و من در رشته انسانی ادامه تحصیل دادیم.مسیر رفت و برگشت مدرسه اکثراً با هم بودیم.بیشتر زنگ های استراحت با دیگر دوستان گوشه مدرسه جمع می شدیم و از هر دری سخن می گفتیم.دبیرستان با همه خوبی هایش به پایان رسید.
من برای ادامه تحصیل به شیراز رفتم و شهید عزیز خود را برای حضور در جبهه آماده می کرد.یاد دارم که روزهای پنج شنبه یکی از شادی های من این بود که به فسا برگردم و ساعتی را با شهید عزیز سپری کنم.به محض رسیدن به خانه، فوراً سوار دوچرخه می شدم و به سراغ ابراهیم می رفتم،بعضی مواقع ابراهیم خانه نبود،مادر مهربانش که خدایش رحمت کند آدرس او را به من می داد و من سراغ ابراهیم می رفتم و مدتی با هم صحبت می کردیم.از هم صحبتی با او لذت می بردم و این باعث دوستی عمیق بین من و شهید چوپانی شده بود.
ابراهیم عزیز به نماز جمعه علاقه مند بود و بیشتر جمعه ها به نماز می رفت و همین باعث شده بود که دیگر دوستانش هم به نماز جمعه دعوت کند.پس از این که شهید چوپانی به جبهه رفت ارتباط ما بیشتر از طریق نامه بود.هنوز پس از سال ها گاهی آن نامه ها را می خوانم و به یاد روزهای خوش با ابراهیم بودن، یاد او را در دلم زنده می کنم.
در آخرین نامه اش برایم از جبهه و رزمندگان و روحیات آن ها نوشته است:«...این جا محل پیکار و مبارزه با دوستانی دیگر...مخصوصاً با آن یادگارهای جالبی که موجود است (ایمان،اخلاص،مبارزه،یکرنگی،ملاک رضایت خدا،اندیشیدن به هر زمان شهید شدن) مثل این که آن ها ما را دنبال خود می کشند و ما را فرا می خوانند. دیگر فکر ما در مادیات نیست. آجر هزاری چند می زنند، عمله چند است و خشت هزاری چند است. نه، نه هرگز این ها گذشته است.»
در یکی از مرخصی ها به خانه ما آمد و ساعت ها با هم حرف زدیم، من صورتش را اصلاح کردم، وقتی به جبهه برگشته بود همرزمانش به او گفته بودند که عروسی کرده ای و به ما چیزی نمی گویی. و در نامه اش برایم از این موضوع نوشته بود.
در مرخصی ها که می آمد روزه می گرفت. یک بار به او گفتم ابراهیم تو که همیشه در جبهه هستی و وقتی هم به مرخصی می آیی روزه می گیری. گفت:«چند روز قضای روزه بر گردنم هست می خواهم تا وقت دارم آن ها را جبران کنم.» او در همه مسائل بی نظیر بود، در یکی از مرخصی هایش با هم قدم می زدیم که یکی از اقوام با خانمش سوار موتور ما را دید، برای سلام و احوالپرسی ایستاد. شهید ابراهیم همین طور که سرش پایین انداخته بود سلام و احوالپرسی می کرد و تمام مدت به زمین خیره شده بود. شبی به در خانه شهید ابراهیم رفتم و همراه هم قدم زنان از روستا خارج شدیم. طبیعت زیبای روستا زیر نور ماه جلوه ی زیبایی از آفرینش خداوند به نمایش گذاشته بود.ساعتی با هم صحبت کردیم،از هر دری سخنی می گفتیم.در بین راه شهید ابراهیم دست در جیبش کرد و پاکتی بیرون آورد و به من داد.از او پرسیم این چیه؟گفت:« این وصیت نامه خصوصی من برای توست.» گفتم نه، ابراهیم این ها را نگو، تو باید حالا حالا ها زنده باشی و دوستی ما ادامه یابد.نمی دانستم که به زودی او شهید می شود و مرا تنها می گذارد.آن پاکت را به او برگرداندم که پس از شهادتش مجدداً آن را به من دادند.رعایت حق النّاس برایش خیلی مهم بود به همین خاطر در وصیت نامه اش برایم نوشته است که از دوستانش برایش طلب بخشش کنم. و همچنین نوسته است:«حدود سال ۵۸ مقداری بادنجان حاجی... چیدم حدود ۱٠ تومان به ایشان دهید و یا از او طلب بخشش کنید.» ومن به آن بنده خدا گفتم و او گفت که حلالش کردم.
واقعاً چنین افرادی به ندرت پیدا می شوند. آخرین باری که او را دیدم جلوی دفتر کمیته امداد بود.از او سوال کردم ابراهیم اینجا چه می کنی؟ گفت:« که قرار است از کمیته امداد تدارکات به جبهه بفرستند و می خواهم همراه ماشین آنها به اهواز بروم». بالاخره عزیز دل من و دوست صمیمی و یار دیرینم به آرزویش که شهادت در راه خدا بود رسید و مرا با انبوهی از غم ها تنها گذاشت و دوران سخت فراق آغاز شد. پس از او خیلی احساس تنهایی می کردم.
در مراسم ختم شهید چوپانی غمگین و ماتم زده نشسته بودم و به صحبت های واعظ مجلس گوش می دادم، اصلاً متوجه اطرافم نبودم ناگهان شهید عزیز ابراهیم رضائیان که نمونه بارزی از اخلاق و ایمان بود در کنار خودم دیدم، کمی با من حرف زد و برگی برداشت و برایم نوشت:
تک تک ساعت چه گوید گوش دار/ گویدت بیدار باش ای هوشیار
عقربک آهسته پندت می دهد/ پند شیرین تر ز قندت می دهد
پس بگردید و بگردد روزگار/ دل به دنیا در نبندد هوشیار
این که در شهنامه ها آورده اند/؛ رستم و رویینه تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان مُلک/ بر کسی باقی نماند روزگار
آنچه دیدی برقرار خود نماند/ واین چه بینی هم نماند برقرار
کلام شهید رضائیان خیلی بر دلم نشست و مرا آرام کرد و روزنه ای از امید و توکل به خدا و راضی بودن به مقدرات او بر روی من گشود. خدایش رحمت کند و در جوار شهدای کربلا از خوان نعمت الهی برخوردار گرداند.
فراق ابدی شهید چوپانی برایم سخت بود. به خاطر دارم که بعد از شهادتش در کلاس درس، استادمان در بین تدریس این شعر را برایمان خواند:
چه جانسوز است اندوه جدایی/ نبودی کاش از اول آشنایی
بر افتی ای فراق از روزگاران/ که یاران را جدا کردی ز یاران
احساس کردم که این شعر زبان حال من است. مثل این که خداوند به قلب استاد الهام کرده بود که این شعر را بخواند. و من که تازه به مصیبت فراق دوستم گرفتار شده بودم، بی اختیار اشکم جاری شد. خیلی سخت است که انسان بهترین دوستش را از دست بدهد. ولی دلم خوش است که در آخر وصیت نامه اش برایم نوشته است:«برادر رازدار و کسی که شما را اگر جرو شهدای واقعی باشد، شفاعت خواهد کرد-ابراهیم چوپانی»
کوچه های روستا خاکی بود و بارها دیده بودم که پس از مراسم ختم که مردم برای زیارت اهل قبور و فاتحه خوانی به آرامگاه روستا می رفتند گرد و خاک زیادی بلند می شد و باعث اذیت و آزار مردم می شد. دلم می خواست در مراسم ختم چهلم ابراهیم تمام مسیر را آب پاشی کنم تا گرد و خاک بلند نشود و موجب ناراحتی مردم نگردد. ولی از نیت شهید و تفضل خدا باران کمی بارید به طوری که زمین نمناک شد و گرد و خاک بلند نشد. تمام شهدا نمونه ای از انسان کامل و صفات نیک هستند و این مطالب را که از شهید چوپانی بیان کردم به خاطر آشنا بودن با او برایم روشن شده است و گرنه همه شهدا از نظر ایمان و اخلاق و رفتار در اوج کمال هستند.
خاطره۳: قنبر تودجی (دوست شهید)
وقتی که شهید ابراهیم برای اولین بار از جبهه برگشته بود با همدیگر به مزرعه زراعتی مون در اطراف روستا رفتیم، من یک خربزه بریدم و جلوی او گذاشتم ولی نخورد، بهش گفتم چرا نمی خوری شاید فکر می کنی حلال نیست؟ گفت:« نه، من برای این که پدر و مادرم رضایت بدهند به جبهه بروم نذر کرده ام اولین مرخصی که از جبهه آمدم سه روز روزه بگیرم و الان روزه هستم.» روحش شاد
خاطره۴:خواهر شهید
شهید ابراهیم در زمان تحصیل دوچرخه ای داشت که با آن در روستا دور می زد.عصرها به همراه جمعی از دوستانش در محلی به نام« جوی چمنی» فوتبال بازی می کردند. یک روز هوا تاریک شد ولی به خانه برنگشت و ما نگرانش شدیم. مادرم به سمت جوی چمنی حرکت می کند، در تاریکی می بیند دو نفر به آرامی به او نزدیک می شوند. مادرم صدا می زند،ابرهیم! مادر کجا بودی،چرا این قدر دیر کردی؟شهید ابراهیم می گوید:« یکی از دوستانم که معلول است و با عصا راه می آمد،عصایش حین بازی شکست،بقیه او را رها کردند،من ایستادم که او دستش روی شانه من گذارد و یواش یواش بیاییم.» شهید ابراهیم خیلی مهربان و دلسوز بود.
خاطره۵:محمد حسن هاشم زاده(دوست شهید)
شهید عزیز ابراهیم چوپانی پسر بسیار مؤمن، پرتلاش، خاشع در بین مردم و دوستان بود.درطی سالیانی که افتخار دوستی با ایشان داشتم هیچ وقت کوچکترین حرفی که باعث رنجش دوستان شود از ایشان شنیده نشد. در روستای کوشک قاضی که زادگاه این شهید است بچه ها از همان زمان نوجوانی به کارگاه های آجرپزی می رفتند و در تابستان، اوقات فراغت خود را با کار کردن در این کارگاه ها سپری می کردند که کار طاقت فرسایی بود.در این کارگاه ها بچه ها بیشتر به صورت دو نفره یا بیشتر کار می کردند،ولی این شهید عزیز معمولاً تنهایی کار می کرد.وقتی از او می پرسیدیم چرا برای خودت یک شریک نمی گیری تا راحتر کار کنی،می گفت:شاید من بخواهم کمتر یا بیشتر کار کنم می ترسم به رفیقم ظلم شود و او راضی نباشد.
به بچه ها می گفت بیایید در صحبت کردنمان قسم نخوریم و به جای قسم خوردن کلمه«جدّی»به کار ببریم.مثلاً اگر سؤال می کردیم،ابراهیم تو این کار را انجام دادی؟ می گفت:نه،اگر اصرار می کردیم،به جای قسم خوردن می گفت:جدی،من این کار را نکردم.به این صورت بچه ها را از قسم خوردن دور می کرد.
روزهای جمعه که می شد به دوستان می گفت:بچه ها هر کس امروز نماز جمعه بیاید من برایش ساندویچ می خرم و با این طریق بچه ها را تشویق می کرد به شرکت کردن در نماز جمعه. در آن تابستان های گرم و با سن کم در دوران نوجوانی روزه اش را می گرفت و ترک نمی کرد.در مراسمات در مساجد شرکت می کرد. با این رفتارهای زیبای خودش، دیگر دوستانش را نیز به انجام کارهای خیر و مفید دعوت می کرد. هیچ وقت به دنبال کارهای بیهوده نمی رفت و در اوقات فراغت به ورزش والیبال و یا فوتبال با دوستانش می پرداخت. روحش شاد، یادش گرامی
خاطره ۶:خواهر شهید (اولین اعزام شهید به جبهه)
شهید عزیز ابراهیم علاقه شدیدی به امام، انقلاب، وطن و رفتن به جبهه داشت. ولی از آن جایی که مادرش بسیار به او علاقه مند بود اجازه اعزام به جبهه به او نمی داد. در یکی از اعزام های سپاه، شهید ابراهیم بدون هماهنگی با خانواده نام نویسی کرده بود تا به جبهه اعزام شود. در روز اعزام هنگامی که ابراهیم درجلوی سپاه سوار بر اتوبوس بود که به جبهه اعزام شود، مادرش خبردار می شود و سریعاً خود را به اتوبوس می رساند و مانع اعزام او به جبهه می گردد. ابراهیم علی رغم میل باطنی و نیز به خاطر احترام زیادی که برای مادرش قائل بود از اتوبوس پیاده می شود و با مادرش به منزل بر می گردد. شهید چند روزبعد مطلع می شود که فردا اعزام هست. یواشکی ساک خود را می پیچد و در منزل یکی از دوستانش حجت الله صیادی(آزاده دفاع مقدس) می برد و می گوید فردا صبح زود می آیم و ساک را می برم و تا وقتی که به جبهه اعزام نشدم کسی از این موضوع مطلع نگردد. فردا صبح بعد از خواندن نماز به مادرش می گوید می خواهم به حمام عمومی حاج محمد رحیم که در وسط روستا بود بروم. هوا روشن می شود و مادرش می بیند از ابراهیم خبری نیست. فوراً می فهمد که ممکن است ابراهیم به جای حمام به جبهه رفته باشد و سریعاً خود را به منزل حجت صیادی می رساند.او را قسم می دهد که راستش بگوید که ابراهیم کجاست،حجت ناچار می شود تعریف کند که شهید ابراهیم به جبهه رفته است.مادرش پریشان خود را به سپاه فسا می رساند ولی زمانی می رسد که ابراهیم رفته بود. آری شهیدان این گونه عاشقانه خود را به جبهه ها می رساندند. روحش شاد، یادش گرامی